تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات ديوان بيگى ( فارسى ) — صفحة 252

مساهمون:

ص٢٥٢
بود داراى جهان اما چو دارا شد شهيد * چون سكندر گشت ذو القرنين ليكن با قران مادر ايام تا پرورد او را در كنار * چون پدر بودى بر ابناى زمانه مهربان شخص او شخص كرامت ، دست او فياض جود * عهد او عهد سلامت ، دور از دور امان هفدهم از ماه ذيقعده كه روز جمعه بود * با شكوه سلطنت بهر زيارت شد روان شد مشرف در رواق حضرت عبد العظيم * مر خدا را بندگيها كرد در آن آستان گاه بود اندر نماز و گاه بود اندر نياز * راز دلها داشت با يزدان پاك اندر نهان قرب ظاهر را فراغت يافت ليكن كردگار * باطنا مىخواند شه را سوى قرب جاودان با خدا از خويش غافل بود و غافل از آنكه هست * خصم دون اندر كمين و تير خصم اندر كمان ديو هيئت مردكى ناگه به‌طور دادخواه * ابن ملجم‌وار بودش حربه زير طيلسان رفت پيش و كرد عنوان و طپانچه برگشاد * سينهء پر نور شاهنشه هدف شد ناگهان شد نگون آن قامت موزون چون سرو سهى * چهره‌اش پژمرده مانند گل از باد خزان آن دلى كز ياد يزدان يك نفس غافل نبود * غنچه سان صد چاك چون گل شد از آن زخم گران دست رفت از كار و شاهنشاه ما از دست رفت * تن به خاك و دل پر از خون روح پاكش در جنان