تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات ديوان بيگى ( فارسى ) — صفحة 250

مساهمون:

ص٢٥٠

- 25 - [ عزيمت در معيت احمد شاه به صاحبقرانيه ]

هو بحول اللّه تعالى در روز شنبه 4 شهر رجب المرجب 1329 در ركاب اعليحضرت سلطان احمد شاه خلد اللّه ملكه و سلطنته ، سه روز بعد از تشريف فرمائى موكب معلى به صاحبقرانيه رفتم . در روز پنجشنبه 4 شهر شوال المكرم 1329 به شهر دار الخلافه مراجعت شد . دو دفعه آقا خان و على خان هم آمدند چند شب ماندند و مورد اشفاق و مراحم ملوكانه بوديم . به حمد اللّه تعالى بسيار خوش گذشت .

- 26 - [ چند شعر ]

آذر
به روز مرگ شنيدم پير كنعان گفت * كه دوست دشمن جان است اگرچه فرزند است نيم ز لطف تو نوميد گر خطائى رفت * گنه ز بنده و بخشايش از خداوند است اثر ز نالهء « آذر » بجز گرفتارى * مجو كه بلبل از آواز خويش در بند است
زين همرهان سست عناصر دلم گرفت * شير خدا و رستم دستانم آرزوست دى شيخ گرد شهر همى گشت با چراغ * كز ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست
در شب يكشنبه 15 شهر ذيحجة الحرام 1317 كه شب سيم حركت اعليحضرت شهريارى مظفر الدين شاه خلد ملكه است به فرنگ در نهايت تحير و تحرير شد .

- 27 - [ داستانى در مورد حيات انسان ]

هو در عمارتى شكل سه نفر را تصوير كرده بودند . يكى جوان پانزده ساله و ديگرى مرد سى ساله و آخرى پير شصت ساله . اولى گريه مىكرد ، دويمى متفكر و ملول بود ، سيمى مىرقصيد . بالاى سر جوان نوشته بود اين جوان زن مىخواهد . بالاى
خاطرات ديوان بيگى ( فارسى ) — صفحة 250 | ميرزا حسين خان / ايرج افشار و محمد رسول دريا گشت