تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات ديوان بيگى ( فارسى ) — صفحة 193

مساهمون:

ص١٩٣

شبهاى رمضان

رمضان اين سال روزها به قرآن و عبادت تا دو [ ساعت ] به غروب مانده در منزل خانهء خيابان علاء الدوله كه حالا مشهور به كوچهء بختيارى شده به سر مىرفت . بعد به گردش مىرفتيم با حضرات آقايان و هر شب افطار و سحر در منزل وكيل السلطنه بوديم . مرحوم امين الملك هم مىآمد آنجا ، بعد از افطار سر شب تا ساعت چهار و پنج جنجال بود . به كارهاى ادارى مىپرداختند ، بعد متفرقه مىرفتند . با خواص مشغول مىشدند به بازى تا سحر ، بعد از سحر مىرفتم منزل و اغلب اوقات به مقتضيات جوانى و لهويات مىگذشت .

سال 1312

سفر چهارم دماوند

در 25 محرم سنهء 1312 رابعا به دماوند رفتم . به تصويب حاكم آنجا و مساعدت با او اين سفر سه ماه و دو سه روز طول كشيد . در سوم جمادى الاولى به دارالخلافه مراجعت شد . چنانچه نوشته‌ام اوقات با وكيل السلطنه و برادر و پسران اتابك به سر مىرفت ، يا مهمانى بود يا سوارى يا استعمال [ 62 الف ] مناهى و اشتغال به ملاهى . در محرم سنهء 1312 قرار شد مرا بفرستند باز به دماوند ، در حقيقت كليهء امور آنجا را تصفيه نمايم و به عمل حكومت و غيره رسيدگى نمايم . ناصر الدين شاه در شهرستانك بود . به آنجا رفته احكام لازمه [ را ] گرفته در 25 شهر محرم بعون اللّه عازم دماوند شدم . در اين سفر سه نفر غلام بختيارى همراه من بودند . غالبا مزاجم كسل بود . در صورتى كه هوا و صفاى آنجا مشهور است . سه ماه و سه روز سفر من طول كشيد . عليحده روزنامهء سرگذشت خود را نوشته‌ام . ديگر در اين سال مطلبى كه قابل نوشتن باشد رخ نداده كه بنويسم . چنانچه مكرر ذكر شده با پسران و برادران اتابك شب و روز به لهويات مىگذشت ، و از آن اخوان يغما كه همه آلاف و الوف مىبردند ، به من بالنسبه به زحمت و خدمت و تعصبم كه خدا مىداند خيلى كم عايد من مىشد و هميشه امر معاش من مختل بود و به سختى مىگذشت .