سلطان عمويش مدتها بيكار مانده بود ، او را به رستم بيگ و سايرين برترى داد . هانه گرمله [ را ] كه از دهات معتبر و قسمت عمدهء آنجاست و سابقا به محمد بيگ مقتول سابق الذكر بود به مصطفى بيگ واگذار كرد ، و نفسود را عجالة به رستم بيگ باز واگذار كرد . دزاور كه يكى از قسمتهاى آنجاست به بسطام بيگ پسر محمد بيگ مقتول داد . مصطفى بيگ در مدت قليلى رستم بيگ را با اينكه صاحب طايفه و جمعيت بود عقب انداخت و خود لواى برترى و سرورى برافراشت . هريك به مكان خود رفتند . كسى كه نزد ما مقيم بود بيگزادهها و تفنگچى نوتشه بود . در عشر وسط ماه شعبان وارد شديم تا آخر ماه اين ترتيبات داده شد .
آموزش تيراندازى
من روزها با بيگزادگان آنجا مخصوصا محمد رحيم بيگ نامى بود [ كه ] تيرانداز غريبى بود ، مىرفتيم خارج ده مشق تفنگاندازى مىكرديم . در قليل مدتى ياد گرفتم . شغل معين اين بود . چند نفرى هم كه خود را نوكر من مىدانستند هميشه با تفنگ حاضر بودند . يك نفر نوكر همسن خودم نصر اللّه نام را هم از شهر ، مرحوم ديوان بيگى براى نوكرى من نگاه داشت و همراه بود . يك نفر حسين نام هم از آنجا به نوكر [ ى ] شخصى خودم قبول كردم . ماه مبارك رمضان داخل شد هنوز چشم من به حال طبيعى برنگشته بود ، معهذا ناچار بودم به روزه گرفتن . با اينكه هوالى نوتشه گرم شده بود ، روزى از ظهر به بعد [ 40 الف ] تا غروب سه جزو قرآن مىخواندم ، بعد مىرفتم صحرا و تيراندازى . شبها سر شب بيگزادهها مىآمدند خدمت مرحوم ديوان بيگى ، مجلس سلامى و رسمى مىشد ، بعد مىخوابيدم تا سحر و هميشه ناراحت بودم ، زيرا خيال شهر و احبّا مرا معذب مىداشت . چشم به راه بودم يك نفر از شهر بيايد و كاغذى براى من بياورد .
حجيج
روز 27 ماه مبارك به اتفاق مرحوم ميرزا محمد شفيع اخوى رفتيم به زيارت حضرت سلطان عبيد اللّه پسر حضرت امام موسى كاظم سلام اللّه عليه كه در قريهء