مىكردند كه : « آرى ! راه ترقى اين است . »
انسان كامل چون هركس از علم بهره مىبرد ؛ ولى ، من از علم ضرر بردم . چون ، فهم اساسى دنيا و كره و زندگانى و خلقت ، باعث اين شد كه من معتقد به يك عقيده نباشم و هيچ اتكايى و ترس از كسى نداشته باشم . پس ، وقتى كه از هيچچيز نترسيدم و به هيچ معتقد نبودم ، هيچ كارى را هم در دورهى زندگانى بد نمىدانستم و مىگفتم :
« آن اشخاصى كه به امورات زندگانى شخصى ايراد مىكنند ، خودشان قابل درك زندگانى لذيذ نيستند ؛ حسودى مىكنند ، يا اينكه عوام احمق هستند ، نمىفهمند . »
غافل ازينكه : من احمق و عوام شدم ؛ و با اتحاد يك جماعتى . براى چه ؟ براى جلب نفع و فايده ؛ كه هركس از يك راهى منتظر بود : يكى از حيث ترقى ، يكى از حيث ثروت ، يكى از حيث لذت . و همين قسم ، خوب مستعد شدم براى هر كارى كه ضرر من در او بود .
به كلى غرق خيالات جديدى ، و آن عقايد كهنه به كلى خارج شده بود . در آن زمان تصور مىكردم : اگر اطاعت شوهرم را نكنم ، يا به حرف مادرم مطيع نباشم ، ناچار در آتش جهنم مىسوزم . پس ، تعبدى و از ترس ، قبول داشتم . اما ، حالا خير ؛ مىگفتم : « انسان مختار و آزاد خلق شده . انسان خلق شده براى خورد ، خواب ، عيش ، عشرت ، آزادى . و به همين قسم ، كمكم خيال آزادى در من قوت پيدا مىكرد . از بس كه تاريخ و رمانهاى فرنگى را اين معلم من خوانده بود ، و تعريف شهرهاى قشنگ روى دنيا كرده بود و به من حالى كرده بود فقط دنيا [ 86 ] همين تهران نيست ، من ديوانهوار ميل رفتن اروپا را داشتم . و همين ميل ، در من قوت گرفت و باعث متاركهى من با شوهرم شد .
* * * بقيهى اين كتاب ، هنوز به دست نيامده است . تا اينجا كه به دست آمده است ، از روى اصل نسخهى تحريرى خود مصنف اين كتاب ، خانم تاج السلطنه ، صبيهى مرحوم مغفور ناصر الدين شاه ، كه بنا به خواهش و حسب فرمايش حضرت مستطاب اجل عالى آقاى آقا مير محمد على خان آزاد كابلى ، معاون محترم سفارت جليلهى دولت عاليهى افغانستان در تهران ، به قلم اين حقير « رحمت الله داعى طالقانى » ملازم سفارتخانهى جليله ، نقل و تحرير يافت . تهران ؛ به تاريخ دهم جمادى الثانى ، مطابق 16 جدى 1303 تمام شد .
« مستخدم سفارتخانه . »
خاطرات تاج السلطنه ( فارسى ) — صفحة 110
مساهمون: تاج السلطنه
ص١١٠