بدبخت اين جوان مىنمود . رنگ به صورت يك نفر نمانده ، تمام غرق وحشت و يك نااميدى مطلقى . و اين جوان بدبخت را هم در كنار يك نهر بزرگى ، در چادر خواباندهاند . من خيلى وحشت كردم ؛ ليكن ، ديدم اگر ذره [ اى ] اظهار تألم كنم ، تمام همراهان من فرار كرده ، در صحرا سرگردان خواهم ماند . فورى ، شروع به صحبت نموده ، اغلب را به سختى ، سايرين را به نرمى آرام كرده ، حركت كرديم .
معلم خود را با دو نفر نوكر براى دفن اين جوان بيچاره گذاشتيم . در تمام اين ده و اطراف ، سفيد « 64 » براى كفن اين بدبخت نبود . دو نفر سوار فرستاده بوديم و هرچه تفتيش مىكردند ، پيدا نمىكردند . من هيچ فكر نكرده بودم همراه خود سفيد بردارم .
چون ، مرگ را هيچ نشناختم ؛ براى اينكه خيلى بچه و جوان بودم . سايرين هم تصور كرده بودند مبادا من بترسم ، اين پيشنهاد را نكرده بودند . در هرصورت ، به يك زحمتى اين بيچاره را دفن كرده ، مراجعت كردند .
خيلى به سرعت مراجعت كرديم و دوباره به باغ مسكونى خود رسيديم . در آنجا هم ، دو نفر از بازماندگان مرده بود [ ند ] : يكى يك جوان خيلى رشيد قشنگ قفقازى كه كالسكچى شوهرم بود ، و ديگرى يك نفر سرباز ترك بيچارهى غريب . تمام مردم در يك وارستگى مطلقى ، منتظر مرگ زندگانى مىكردند . شاه در عمارت صاحبقرانيه ، با يك تزلزل خاطرى زيست مىنمود . عبور [ و ] مرور به كلى در اطراف عمارت ، حتى خود ده ممنوع بود . هيچكس اجازهى رفتن حضور را نداشت ، جز نفر « 65 » پيخدمت و سيد بحرينى كه از صبح تا شام ، به تلاوت كتب مقدس و دعاهاى حفظ مشغول بود . امور مملكتى به كلى تعطيل ؛ ايران هميشه قبرستان است و مردمش جزو اموات . و [ در ] اين اتفاق ، زيادتر از سابق در سكوت و ترس زندگانى مىكردند . تمام مردم ، از كوچك و بزرگ ، تائب شده ؛ از هر افعال [ و ] اعمالى كه خودشان مىدانستند بد است ، موقتى كناره گرفته ، صبح تا شام ، شب تا صبح به عبادت مشغول بودند .
معلم من ! خوب به اخلاق ايرانى عادت دارى ، و مىدانى در يك موقعى كه عرصه بر آنها تنگ مىشود ، چه اندازه مهربان ، درستكار ، درست قول ، [ و ] متملق مىشوند ؛ و در موقع رفاه ، چه اندازه موذى ، بدجنس ، [ و ] كثيف .
يك روزى ، در نوشتجات امير نظام مرحوم كاغذى به خط عباس ميرزا ، جد ما ، بود كه به فتحعلى خان نوشته بود : « ما شاهزادگان در موقع لزوم و احتياج ، به قدرى مهربان و متملق مىشويم كه از ما بهتر تصور نمىشود كرد . ليكن ، پس از رفع احتياج ، طرف مقابل را نشناخته ، بلكه هيچ به خاطر نمىآوريم . » من خيلى ازين اعتراف خنديدم ؛ چون ديدم جد بزرگوار ما در اين اعتراف صادق بوده است . ليكن ، پس ازين قضيه ، ديدم جنس ايرانى ، عموما به همين درد مبتلا هستند و اين امتياز ، مخصوص خانوادهى سلطنتى نيست . منتها ، آنها چون طرف توجه عموم هستند ، عادات و اخلاقشان زودتر شناخته
هامش
( 64 ) - مقصود چلوار سفيد است .
( 65 ) - كذا ، تعداد را مذكور ننموده است .