حصر را برساند ، چون اصولا درباره احدى غير خدا اطلاق نمىشود و تكرار نام ( اللّه ) در هر دو جمله به جهت اين است كه هر يك جملهاى مستقل هستند كه در تعريف خداى تعالى كفايت مىكنند و در عين حال هم به وسيله صفات ذاتى ، خداوند را معرفى كردهاند و هم به وسيلهء صفات فعلى ( احد صفت ذاتى و صمد صفت فعلى است )
بعضى مفسرّين « 1 » گفتهاند كلمهء صمد ، هر چيز تو پرى است كه درونش خالى نباشد و در نتيجه نه بخورد ، نه بنوشد ، نه بخوابد و به بزايد و نه زاييده شده باشد كه اگر اين تفسير درست باشد آيهء بعدى تفسير كلمهء ( صمد ) خواهد بود .
( 3 )
( لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ )
: ( نه زاده و نه زاييده شده است )
( 4 )
( وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَدٌ )
: ( و هيچكس همتاى او نيست )
ولادت نوعى تجزّء و قسمت پذيرى است و بدون تركيب تصوّر نمىشود ، و هر مركبّى به اجزاء خود نياز دارد و حال آنكه خداى متعال صمد است و حاجت همه محتاجان به او منتهى مىشود ، و چنين كسى احتياج در او متصّور نيست ، پس فرزند نداشتن خداوند فرع و نتيجهء صمدّيت اوست ، همچنين خداى متعال مجانس و همسرى ندارد تا بواسطهء او فرزندى پديد بيايد .
از طرف ديگر خداوند هرگز از كسى زاده نشده و اين امر هم فرع صمدّيت اوست ، چون تولّد چيزى از چيز ديگر مستلزم احتياج مولود به والد است و خداى متعال صمد است ، بنابراين احتياج در او تصوّر نمىرود و نيز هر مولودى حادث و جسمانى است لكن اين امر در مورد خداوند محال است .
اين آيه نفى قول نصارى است كه مسيح را پسر خدا مىدانند و نيز نفى قول مشركين است كه آلههء خود و ملائكه را فرزندان خداوند مىدانستند .
و امّا كفو نداشتن خداوند ، هيچ موجودى در ذات ، صفات يا افعال همتاى خداى متعال نيست ، و هيچ مماثل و نظير و كفوى ندارد و اين صفت او هم متفرع بر صمديّت اوست ، چون هر كفوى كه براى خداوند فرض شود مستلزم آنست كه آن كفو مستقل در
هامش
( 1 ) . تفسير روح المعانى ، جلد 30 .