از اين خط معمول نبوده مردمش با كسى خلطه و آميزش نداشته بتعصب جاهليت خود باقيماندهاند روزى از طغيان باد در كنار شط فرات بآبادى نزديك پناه برده تا در مدرسه كوچكى كه بهترين عمارتهاى آنجا به نظر ميايد ساعتى استراحت نمايم .
معلم مكتب از حال و كار و مقصد و مذهب نگارنده ميپرسد ايرانى و شيعهمذهب بودن خود را كتمان ميكنم تا بدانم او در چه عقيده مىباشد چون صحبتى از شيعيان بميان ميايد برآشفته گشته ميگويد هركس يك رافضى را بكشد بدان ماند كه هفتاد مرتبه طواف خانه خدا كرده باشد از تعصب او تعجب نموده بر حال نورسان پرورده دست تربيت او تأسف ميخورم .
آرى چنان كه اتحاد مذهبى ميتواند اقوام مختلفه را به يكديگر نزديك كند تعصب جاهلانه هم ميتواند بزرگتر سنگ تفرقه را در دائره ائتلاف ملل انداخته دل آدمى را گورستان رحم و مروت نمايد .
بالجمله به شهر حلب ميرسيم اين اول شهر قشنگ آباد است كه من در عمر خود ميبينم جامع ذكريا را كه يكى از مساجد مهم اسلامى است در اين شهر زيارت مينمايم از آنوقت كه اين شهر بدست ايرانيان بوده است هنوز آثارى از ايران باقيست .
روزى دو سه در آن شهر گشته بدبختانه دست طمعكارى مأمور رسمى گرسنه ايران بماليه ضعيف ما نقصان شديد وارد ميآورد .
بالجمله در وقت تنگ و با نقصان ماليه بجانب دريا حركت نموده پس از سه روز در ساحل مديترانه باسكندرون ميرسيم .
پدرم بر كشتى نشسته و رفته موسم حج نيز گذشته نه راه رفتن و نه وسيله برگشتن مزاج عليل همسفران كمدل و بىزبان نه اعتبارى و نه آشنائى اما قادر متعال كه در شدائد بمددكارى درماندگان ميرسد در مدت سه ماه كه در آن نواحى توقف مىشود اسباب معاش مختصرى فراهم مياورد تا پدرم خبردار شده از همين راه كه رفته بازميايد و تفرقه ما بجمعيت مبدل ميگردد .
پدرم در مراجعت از حجاز چون باسكندرون ميرسد قافلهئى تشكيل داده همه باتفاق و آسايش از راهى كه آمدهايم بعراق عرب برميگرديم .
حيات يحيى ( فارسى ) — صفحة 73
مساهمون: يحيى دولت آبادى
ص٧٣