تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حيات يحيى ( فارسى ) — صفحة 71

مساهمون:

ص٧١
شهر كوهستانى گذشته‌ام ولى در كودكى بوده بر اوضاع طبيعى و احوال مردم آن پى نبرده‌ام اينك احساس ميكنم كه مردم كردستان خوش‌قيافه خوش‌اندام حساس و باذوق هستند . شهر كرمانشاهان محل عبورومرور زوار عتبات عاليات است همه‌گونه اشخاص بر آن وارد ميشوند به اين سبب آبادى شهر و آداب‌دانى خلق از بسيارى از شهرهاى ايران بيشتر است ولى افكار تازه در آنجا بقدرى كم ديده مىشود كه در حكم معدوم است روزى چند آنجا ميمانيم حكومت و معاريف بلد از هر طبقه از پدرم احترام مينمايند و با كمال دلخوشى از آنجا روانه ميگرديم . دو منزل راه طى شده بهارون‌آباد ميرسيم چون پاسى از شب ميگذرد پدرم در حجره تنها استراحت نموده در حالتى كه من دستور كوچ نمودن مىدهم مرا ميطلبد وارد ميشوم بحجره تاريك بهواى صداى او نزديك ميگردم مرا پهلوى خود نشانيده نوازش كرده ميگويد از اين امرى كه ميكنم دلتنگ ميگردى و لكن ضرورتى در پيش و علت مهمى در نظر است كه بايستى بكرمانشاهان بازگشت نمائيم . نگارنده از شنيدن اين سخن بىنهايت افسرده گشته بىآنكه از سبب حقيقى اين فكر نابهنگام استفسار نمايم ميگويم هرچه بفرمائيد اطاعت ميكنم پدرم با كمال خوشحالى ميگويد بلى به طرف كرمانشاهان روانه ميشويم . چون اين خبر را برفيقان مىدهم همه را حيرت فراميگيرد و بجز اطاعت چه مىتوانند كرد . بالجمله راه پيموده شده را با نهايت كراهت باز پيموده بكرمانشاهان برميگرديم اين بازگشت بىترتيب درنظر مردمى كه دو روز پيش با يك عالم خلوص و ارادت بدرقه نموده‌اند ما را خفيف ساخته در مدت يك ماه كه باز در كرمانشاهان اقامت مىشود چندان روى مهربانى بما نشان نميدهند بعد از مدتى به مقصود پدرم از اين بازگشت پى ميبرم و زيان آن را از سودش افزون تصور مينمايم و نقصان را بتصور خود نسبت مىدهم پس از يك ماه توقف كرمانشاهان باز راه عراق عرب را پيش گرفته روانه ميگرديم و در سرحد ايران بجاى خوانين كرندى و انتظامات آنها جمعى راهزنان طايفه هماوند را برياست جوانمير كه مردى شرور و بىباك است ديده از تاخت‌وتاز آنها در سرحد عثمانى