بر علامت سيادت خود زده بشاه اشاره مينمايد يعنى بسيادتم سوگند بصدارت اينشخص ديگر تن نخواهيم داد .
نتيجه آنكه شاه از نگاهدارى امين الدوله نااميد گشته بسخنان او گوش نداده استعفاى او را ميپذيرد كارها بقوس نزول سير نموده به حركت قهقرائى ميافتد .
گفتم سيد مقتدر چون دست بشال سبز خود زد شاه يقين كرد ديگر نميتواند امين الدوله را نگاهدارد بلى بشال سبز خود قسم خوردن مقتدر السلطنه بفرق مقدس شاه قسم خوردن حكيم الملك و به دو دست بريده ابو الفضل العباس قسم ياد كردن امير بها در جنگ هر مسئلهئى را نزد شاه قطعى و غير قابل ترديد ميسازد چنان كه وقتى همين اشخاص خواستند شاه را از عبد الحسين ميرزاى فرمانفرما بدگمان كنند شبى در منزل يكى از آنها عيسى خان خواجه را كه قامت بسيار كوتاهى دارد روى صندلى نشانيده به او گفتند بجاى فرمانفرما حرف بزند و از بيحالى و بىلياقتى شاه صحبت داشته بگويد اين مرد را بايد از تخت فرود آورده و ناصر الدين ميرزا را ( فرزند ناصر الدينشاه كه با فرمانفرما نسبت دارد ) بجاى او نشانيد در اين حال حكيم الملك و مقتدر حاضرند و اين سخن را از زبان فرمانفرماى ساختگى ميشنوند امير بها در جنگ هم از در درآمده تا ميان اطاق ميآيد و قسمتى از گفتههاى خواجه را شنيده برميگردد فرداى آن روز مقتدر بشاه ميگويد ديشب در مجلسى فرمانفرما چنين گفت و بشال سبز خود بر صحت گفتارش قسم ياد مينمايد و علاوه مىكند كه حكيم الملك و امير بهادر هم شاهد مطلب هستند شاه حكيم الملك را طلب كرده استفسار مىكند بفرق او قسم ياد مينمايد كه از زبان فرمانفرما اين كلمات را شنيده امير بهادر را هم ميطلبد او هم به دو دست بريده ابو الفضل العباس قسم مىخورد كه فرمانفرما را روى صندلى در آنخانه ديده است كه اظهار نارضائى از شاه ميكرده و اضافه مينمايد كه او هرگز جرأت نداشته در حضور وى چنين جسارتى نمايد چه اگر جسارتى ميكرده با شمشير دهانش را پاره مينمودم شاه قطع حاصل مىكند كه قضيه صحيح است و فورا امر صادر مىكند فرمانفرما را بعراق عرب تبعيد نمايند و بعد از مدت مديد ساختگى بودن قضيه معلوم مىشود و او را مراجعت ميدهند خلاصه امين الدوله ميرود و دولت تازه با اشخاص ذيل تشكيل ميگردد .
حيات يحيى ( فارسى ) — صفحة 210
مساهمون: يحيى دولت آبادى
ص٢١٠