ميبيند و مراجعت نموده در سر كوچه غربى كه اول بازار واقع است انتظار ورود شاه را ميكشد در اين وقت امين الملك در صحن مقدس با رؤساى خدام ايستاده دستور تنظيمات را ميدهد كه از طرف برادر احضار ميگردد امين الملك با رؤساى مزبور بيرون آمده ميبيند صدر اعظم در كالسكه نشسته غليان ميكشد و با وجد و سرور بسيار بوى رو كرده ميگويد نوشته مهمى را گم كرده بودم حالا بخاطرم آمد كجا گذاردهام اين است علت خوشحالى من صدر اعظم امين الملك و خدام را بىآنكه كارى به آنها داشته باشد احضار نموده معطل نگاهميدارد تا شاه ميرسد و همه باتفاق بصحن آمده شاه وارد حرم مىشود و صدر اعظم در ميان ايوان با بعضى از رجال دولت قدم زده بيرون آمدن شاه را انتظار دارد شاه زيارت را تمام كرده بجانب غربى حرم روانه مىشود كه از در طرف جنوب خارج شده امامزاده حمزه را زيارت نموده برگردد :
خدام حرم اندكى مردم را پيشوپس مينمايند كه راه گذشتن شاه را بازنمايند و باينواسطه جمعى از زنان زيارتكننده خود را بزاويه حرم ما بين جنوب و مشرق كشانيده رو گشاده و نيمرخ بانتظار ديدن شاه ميايستند صف اول اين جمعيت زنانه محاذى در و متصل به همين موضع از ضريح مطهر است كه ميرزا رضا بدانجا التجاء آورده
شاه از زاويه مغرب و جنوب پيچيده پيش از آنكه روبروى در رسيده از حرم بيرون برود چشمش بجانب زنان افتاده حواسش متوجه پيشروست و از طرف چپ به كلى غافل در اين وقت ميان او و قاتلش بيش از يكقدم فاصله نيست .
ميرزا رضا بدون هيچگونه مانع شاه را در كنار خود ديده پشت به طرف زنها نموده عريضه را در دست و طپانچه را زير عريضه پنهان نموده دست خود را دراز مىكند كه عريضه خود را بشاه برساند تغيير وضع دادن او و دراز شدن دستش براى دادن عريضه شاه را از توجه بزنان منصرف و به او متوجه ميسازد اما اين توجه بيش از يك چشم برهمزدن نيست كه قلب او هدف تير انتقام ميگردد پس از رسيدن تير بقلب شاه انقلاب شديد در حرم روى داده زن و مرد فرار مينمايند شاه بىآنكه سخنى گفته باشد يكقدم به طرف در جنوبى برداشته همانجا آهى كشيده در حالى كه همراهان ميخواهند او را نگاهداشته باشند بر زمين خورده جان ميدهد و نعش او را ميكشند
حيات يحيى ( فارسى ) — صفحة 145
مساهمون: يحيى دولت آبادى
ص١٤٥