پست « 1 » آمد . ديديم كه نوشتهاند كه شبچراغان بود ، مظفر الدين شاه از فرنگستان وارد انزلى شده جهت او چراغان بود . از شب 6 ساعت گذشته كه بازار بسته بود ، چراغ يك خياط آتش گرفته چون دروديوار تخته بود دكان آتش گرفته بعد آتش زبانه كشيده تا خبردار شدن مردم بيست [ و ] چهار كاروانسرا قيصريه و چند مسجد و سه حمام و از هزار باب زياد دكان سوخته بود . آنچه مردم خبردار شدند بهقدر امكان مال را خارج نمودند لكن بسيار مال سوخت و نصف مال حجره « 2 » ما سوخته بود و دست حاجى ابراهيم سوخته بود . بهقدر هزار [ و ] پانصد تومان مال ما در رشت سوخت و حاجى رضا سوختن رشت را در ميانه شنيده بود با نگرانى زياد وارد رشت شده يك دكان گرفته آنجا مشغول دادوستد « 3 » شد . با حاجى ابراهيم هم مزاجش موافق نمىشد . رفتار او با مشاراليه برعكس بود .
معلوم است كه مصاحبت عالم با جاهل چهطور خواهد شد !
حاجى رضا به هرچيز عالم و هرنكته خوب [ و ] بد دانا بود . اين دفعه به دادوستد « 4 » چندان پاپى نمىشد و لكن در شاعرى بسيار قابل شد و خط [ و ] ربط كامل حاصل نمود . هشت ماه در رشت ماند ، جهت گرمى هوا عازم تبريز شد و در سال 1322 كه ناخوشى و با در تبريز بود در اوّل مبتلا شد [ اما ] زود خوب شد و بعد از آن دختر حاجى كاظم حريرفروش عقد نمود و در سال 1325 يك دختر متولد شد و به خيال افتاد كه باز عازم رشت باشد . چون كار رشت زياد شده بود نمىتوانستند از عهده برآيند . در ماه شعبان 1325 عازم رشت شد و بعد از رسيدن [ به ] رشت [ با ] حاجى ابراهيم عازم مكه شد و بعد از زيارت به رشت مراجعت نمود . چون از اول با حاجى ابراهيم موافق نبود خيال تبريز آمدن نمود و كربلايى « 5 » على پسر حاجى كاظم حريرفروش به مشهد مقدس رفته بود . از تهران به حاجى رضا كاغذ نوشته بود كه به رشت خواهم آمد چند روز صبر كن كه آمده با هم تبريز برويم . حاجى رضا هم حركت را موقوف نموده منتظر كربلايى « 6 » على شد كه وقايع پرآشوب در تهران ظاهر شده دار الشورى را به توپ بسته وكلا متفرق [ شدند ] و بلواى زياد جميع ايران را گرفت .
بعد از چند روز كه تهران را ساكت كردند كربلايى « 7 » على از تهران عازم رشت
هامش
( 1 ) . در اصل : پوست .
( 2 ) . در اصل : هجره .
( 3 و 4 ) . در اصل : داد ستاد .
( 5 و 6 و 7 ) . در اصل : كربلاى .