بدرستى شناخته نيست . اما به نظر مىرسد از سادات و امراى بزرگ گوركانى بوده و سخت مورد احترام و توجه خاص سلطان ابو سعيد . چنان كه وقتى به اسارت سپاه اوزن حسن درآمد ، ابو سعيد بلافاصله چند تن از سادات را به همراه مادرش براى آزاد سازى امير به نزد اوزن حسن فرستاد . ابو بكر طهرانى در اين باره مىنويسد :
« چون اين خبر به مسامع سلطان ابو سعيد ميرزا رسيد بىطاقت شد . غياث الدين مازندرانى كه از اكابر ملوك دار المرز و از فرزندان سيّد قوام الدّين مازندرانى بود به درخواست صلح در لباس استخلاص سيد مزيد به پايهء سرير صاحب قران فرستاد و چنان پيغام كرد كه هر چه مطلوب صاحب قران است از آن تجاوز نخواهد بود . چون سيد غياث الدين روانه شد هنوز معاودت ناكرده والدهء خود را نيز از غايت اضطرار و اضطراب فرستاد و سيد عبد الحى كه از اكابر سادات و نقباى مشهد مقدس امام على ابن موسى الرضا عليه و على آبائه التحيه و السلام و سيد ابراهيم بقوس قمى را با والده همراه كرده به دعوت صلح و استخلاص سيد مزيد فرستاد . چون والدهء سلطان با سادات عظام رسيدند و سخن معروض داشتند صاحب قران فرمود كه با وجود اين بىمروتيها كه از سلطان ابو سعيد ميرزا صدور يافت اگر خود بيايد آنچه مقصود اوست حاصل است . والدهاش فرمود كه آمدن او تعذرى دارد حجابى عظيم در ميان افتاده و عذرى چند گفت . پادشاه فرمود كه اگر شاه محمود ميرزا بفرستد مسئول حسب المأمول خواهد بود . چون روز شد . . . والده معاودت نمود . . . والده رسيده جواب شافى نداشت سلطان روى به گريز نهاد . . . » .
( كتاب ديار بكريه ، صص 488 تا 489 )
بعد از كشته شدن سلطان ابو سعيد ، امير سيد مزيد از اسارت رها شد و مورد توجه و اكرام اوزن حسن قرار گرفت ، و پس از مدتى رخصت يافت كه به بدخشان بازگردد و او ما بقى عمر را در خدمت به ميرزا ابا بكر ولد سلطان ابو سعيد سپرى ساخت .
( ر . ك : كتاب ديار بكريه ، ص 493 و همچنين حبيب السير ، جلد 4 ، ص 157 )
ص 79 - اين ماده تاريخ را مولانا جلال الدين محمد دوانى در قتل سلطان ابو سعيد گفته
جواهر الأخبار ( فارسى ) — صفحة 253
مساهمون: بوداق منشى قزوينى
ص٢٥٣