بو العجب روى مىداد ، الحمد للّه كه به جهنم رفت ، « كشتنى كشته شد چه بهتر از اين » .
مخالفت و محاربهء سلطان بايزيد با برادرش سليم و آمدن به درگاه و عاقبت كار نافرجام او
مقصود كه همواره اين چرخ ستيزه كار و اين فلك بىمهر بىمدار كج رفتار در مقام شور و شر اشرار نابكار است . از جمله ، داستان سلطان بايزيد بن سلطان سليمان كه از وقايع بعيد است كه هرگز روى نداده كه اولاد قيصر روم بدين و تيره زبون و تيره شوند و رجوع بدين آستان نمايند [ 655 ] .
خلاصهء كلام آنكه سلطان سليمان والى روم را چهار پسر بود ، يكى در طفوليت رفته اكبر و ارشد او سلطان مصطفى بود كه با ابراهيم پاشا درآويخت و در مقام كشتن او شد ، و چون پدرش را با ابراهيم پاشا لطف بىاندازه بود از پيش نرفت و پسر از چشم پدر افتاد .
چون نوبت وزارت اعظم به رستم پاشا رسيد تدبير بسيار كرد تا مصطفى را كشتند ، [ و سلطان سليمان را ] منحصر به دو پسر شد ، يكى سليم و ديگرى بايزيد .
در خدمت پدر ، سليم اعز بود و بايزيد تاب و پيچ مىزد ، و لشكرى را ميل به جانب سليم كمتر بود ، و همه مىگفتند كه سليم يهود بچهاى است كه مخفى به حرم درآوردهاند و خبر انداخته اين مضمون شهرت داشت . برادران با يكديگر منازعه داشتند و با هم نمىساختند و نرد دغا مىباختند . چون مملكت سليم زياده بود سلطان بايزيد با او اظهار خصمى كرد و به قونيه رفت . از جانب پدر لشكر به دفع سلطان بايزيد آمد تا يك صد هزار كس بر سر سليم جمع شد و چهل هزار با سلطان بايزيد بود . چون جنگ كردند هزيمت به سلطان بايزيد افتاد [ و ] به [ آماسيه ] « 1 » رفت در آنجا هم شكست يافت و مرتبه مرتبه لشكر تازه مىآمد تا آنكه سلطان بايزيد عاجز گشت و تا ارض روم آمد . در آنجا خبر به دو آوردند كه لشكر عظيم مىآيد بىتاب و طاقت به چخور سعد آمد . شاه قلى سلطان حاكم آنجا استقبال كرد و تحفه و يراق بسيار همراه برد و تكليف كرد . هنوز روميّه
هامش
( 1 ) . متن : عمّاسيه .