در هر وقت ظهر اين شاه كاسه شير را ماست كرده بود و مىآورد ، و ملازمى ديگر داشتم كه او هم يك قرص نان مىآورد و من با غازى خان و دو برادرش حصّه مىكرديم ، نصفى از نان و شير از ايشان بود و نصفى از من ؛ و مرا پروانچيى بود كه به دو تعلق خاطر داشتم و حصه به دو مىدادم تا مدت چهار ماه [ 610 ] بدين قاعده بود تا آنكه شير از گاو بر طرف شد ، گاو را كشتيم و تا يك ماه دگر بدان گذرانيدم ، و قضيه به جايى رسيد كه اين آقا كه قرص نان مىآورد روزى آمد و گفت كه هفت قرص ديگر مانده بعد از اين فكر خود كنيد ، چهار قرص صرف شده بود كه نواب اعلى آمدند .
و باز ميرزا نقل كردند كه دو مرتبه على سلطان تاتى اغلى از بارهء شهر از پيش نواب اعلى به خبرگيرى آمد ، يك مرتبه دوازده شكر بوره همراه آورد . آن ذوق هرگز از خاطر من بيرون نمىرود . در اندرون شهر احوال بدين قاعده بود و در بيرون شهر يك من نان به ده دينار و يك من گوشت نيم شاهى و ديگر چيزها بدين قاعده . « 1 »
آمدن شاه دين پناه نواب اعلى به خراسان مرتبهء ثالث
چون نواب اعلى به واسطهء فتنه و فساد تكلو و شاملو در عراق توقف كرده بود ، و بهرام ميرزا بدان عقوبت در حصار هرات گرفتار مانده ، بعد از يك سال و نيم ، توجه به خراسان كردند . چون ذات ناپاك حسين خان نسبت بدين خاندان آزرده [ بود ] همه وقت در فكر بود كه چگونه غدرى نمايد ، تا آنكه با قاسم بيك حكيم شيرازى همزبان شده مقرر كرد كه پادشاه را زهر در شراب دهد . احمد بيك دواتدار كه شاملو بود و بغايت مقرب به دو گفت كه فرصت طلب باشد ، و پاشتن قرا كه اياقچى بود به دو فرمود كه به عمل آورد . همه وقت اين ملاعين در فكر اين بودند تا وقتى كه نزول در جاجرم شد .
شبى نواب اعلى را ميل صحبت و باده شد . ساقيان سيمين ساق مى ناب به گردش در آوردند ، و صحبت چون به آخر رسيد اين نمك به حرامان را فرصت شد ، چون نواب
هامش
( 1 ) . حكايات ديگرى در اين باره وجود دارد ، جهت اطلاع بيشتر رجوع شود به : احسن التواريخ ، ج 2 ، صص 315 تا 319 و خلاصة التواريخ ، ج 1 ، صص 219 تا 223 .