وكالت و وزارت دادند .
و در سال ثلاثين و تسع مائه ( 930 ) كه فى الواقع سال پر محنت و ملامت است ، دريغ از اين اختر سلطنت و پادشاهى كه از سرير سلطنت انتقال كرد ، و حيف از آن آفتاب آسمان شهريارى كه از اوج جاه و جلال به حضيض و بال افتاد و از اين عالم ارتحال فرمود .
« شعر »
گرچه فلك اين همه نيرنگ زد * جرعهء عيش همه بر سنگ زد
دلخوشى از خلق جهان پاك برد * اين همه شاهان به دل خاك برد
لاله كه از خاك برون آمده * كاسهء سرهاست به خون آمده
در اين سفر رحلت كردند كه اول ارادهء سفر شكى شد و از آنجا به شكار اسب رفتند ، و چون والى شروان آمد گستاخى كرده عرض كرد [ 589 ] كه اين شكار يمن ندارد و بر سلاطين مبارك نيست . خاطر اشرف از اين ملال و كلال يافت و قبول نكردند و رفتند ، اسبى چند گرفتند و هيچ كدام زنده نماند آنقدر مىلرزيدند كه مىمردند ، و معلوم نيست كه در چه زمان اين اسبها را سر داده بودهاند و به خود سر گرديده و وحش شده ؛ چون از آن فارغ شد متوجه به تبريز گشت ، مزاج همايون متغير شد و حصبه كردند و بعد از سه روز اشتداد يافت ، و چون عادت شبانه روزى بادهء گل فام بود كه به جاى غذا شده بود چند روز از آن بريدند ، و مدتى گذشته بود كه اشتها ساقط بود ، علت زياده گشت و غذا و مزور اصلا نخوردند تا در نوزدهم رجب ، روز دوشنبه سنهء ثلاثين و تسع مائه ( 930 ) در سراب به عالم بقاء رفت و مير جمال الدين صدر جسدش را به اردبيل برد .
« شعر »
بيا بگوى كه پرويز از زمانه چه خورد * برو بپرس كه كسرى ز روزگار چه برد
گر او نهاد خزاين به ديگرى بگذاشت * ور او گرفت ممالك به ديگرى بسپرد
« شعر »
شاهى كه چو خورشيد جهان گشت مبين * بزدود غبار ظلم از روى زمين