تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جنگنامه كشم و جرون نامه ( فارسى ) — صفحة 23

مساهمون:

ص٢٣
در آندم كه نبود كسى دادرس « 1 » * خدايا در آندم بفرياد رس
گناهم گر آمد ز اندازه بيش * مكن نااميدم ز درگاه خويش
چه بودى كه اين ديده عيب بين * بدل يار بودى و دل با يقين
سرم از يقين گرچه پيچيده نيست * در اين راه محرم « 2 » دل و ديده نيست
من از چشم كج بين خويشم چنان * كه نايد بچشمم زمين و زمان
دل اندر پس پردهء هفت رنگ * به من گه به صلح است و گاهى بجنگ
زبانم بسر خامه‌اى دم زند * كه ملكى ز يكحرف بر هم زند
بگوشم رسد از سخنهاى چند * كه عاقل ندارد يكى را پسند
ز بس در سرم كبر و نخوت فزود * دماغم به گردن نيايد فرود
خوشا حال آنان كه از روى هوش * نهاده به هم ديده بر بسته گوش
به نيك و بدم مردمان جهان * ندارند كارى زهى داستان
مگر تو كنى پاكم از كبر و كين * كه از دست من بر نيايد چنين
مرا لطف حال است ارباب حال * كه هستند فارغ ز هر قيل و قال
قناعت چو خور كرده از نور خويش * فرو برده سر در تن عور « 3 » خويش
نهان گشته از ديده مردمان * چو پنهانى مغز در استخوان
مرا آنچنان عالمى كن كرم * كه باشم بشكر تو ثابت قدم
تسلى دهم خويش را از همين * كه ذات تو هست ارحم الرّاحمين
ندارم خدايا چو علم و ادب * فزون كن مرا طاعت روز و شب
بفردا كه سر بر زنند از زمين * گروه فنا گشتگان اجمعين
دلم كن منور ز نور نظر * كه بينم همه خلق را سر بسر
هامش
( 1 ) . مراد شاعر آن است كه : در لحظه‌اى كه كسى به داد كسى نمىرسد ؛ يعنى لحظهء مرگ تا رستاخيز و حساب و كتاب كه جز خداوند كسى به داد انسان نمىرسد . ( 2 ) . اصل : مجرم . ( 3 ) . اصل : بود .