عماد عرب باز مردانهوار * بشد با سپاهش بكشتى سوار
روان گشت آنگه به بر « 1 » عرب * بجنگ فرنگى به قهر و غضب
در آن جايگه جنگى انداختند * به مردانگى كارها ساختند
سپاه عرب كرد ديگر هجوم * شكست آوريدند بگبران شوم ( a 28 )
بسوختند « 2 » هفتاد غرابشان * به بردند اموال و اسبابشان
بكرد باز اقبال شه كار خود « 3 » * به گبران بيامد چنين روز بد
بكشتند ايشان صغير و كبير * بكردند فرزندهاشان اسير
فرنگى بشد باز برگشته بخت * ز يُمن شهنشاه با تاج و تخت ( b 28 )
ابو شيخ موسى خدا عون كرد * چو جنگى كه موسى بفرعون كرد
چگويم ز مردى و مردانگيش * گه جنگ و غيرت ز ديوانگيش
به پرّ عرب رفت مردانهوار * برآورد از خيل دشمن دمار
خداى جهانش بياورد راست * ز دشمن بكرد سيف « 4 » خود بازخواست ( a 29 )
چو او در جهان صاحب سيف نيست * هر آنچه عوض دارد آن سيف « 5 » نيست
بشادى بيامد سپاه عرب * ابا نصرت فتح و عيش و طرب
چو اين فتحنامه بسردار « 6 » رسيد * ز شادى رخش همچو گل « 7 » بشكفيد
باقدام او شد چنين فتح باز * بهر كار حق سازدش سرفراز ( b 29 )
بكشتى نشست و ز دريا گذشت * ولى شهرتش از ثريا گذشت
نزول كرد در بندر باشتو * در آنجايگه كرد ساعت نكو
وز آنجا بتعجيل آمد بكشم * نه بى در دلش غصه و كين و خشم
هامش
( 1 ) . بونلى : پرّ .
( 2 ) . بسوختندbesokhtand.
( 3 ) . خودkhadو او روايتى به صورت خاص مردم جنوب تلفظ شده كه به تلفظ دال نزديك و مشابه مىشود .
( 4 ) . سيفsifدر اينجا به معنى ساحل است . در بيت بعد مصرع اول به معناى شمشير و در مصرع دوم بار ديگر به معناى ساحل است كه در نزديكى بوشهر شيف تلفظ مىشود .
( 5 ) . اصل : صيف .
( 6 ) . بونلى : بردار .
( 7 ) . اصل : گلنار .