چو حالا بتقصير خود قايلم * مكن تا توانى پريشان دلم
چو پا را كشيدم من از حد خود * بيامد چنين بر سرم روز بد ( b 32 )
بر خان ايران شدم بىادب * گرفتار گشتم بقهر و غضب
بنواب خان التماسم بكن * از اين بند و زندان « 1 » خلاصم بكن
اول آنچنان تيز گفتار شد * ز نامردى آخر بزنهار شد
بسى مال و زر داد بر انگريز * كه تا جان خود را بدر برد نيز « 2 » ( a 33 )
سپرد قلعه و همچو دزدى گريخت * ولى خاك غم بر سر خويش بيخت
بده روز سردار مردانهوار * گرفت قلعه و برج را با حصار « 3 »
گرفت قلعه و باز آباد كرد * سپه جمله از محنت آزاد كرد
چو نواب عليا « 4 » به مينا رسيد * فرستاد سردار پيشش كليد ( b 33 )
كه فتحى بما اين چنين دست داد * گرفتيم اين قلعه گشتيم شاد
به اقبال « 5 » نواب عالى بشد * كه اين قلعه از گبر خالى بشد
مسخر چو گرديده شد ملك كشم * برون كن ز دل غصه و كين و خشم
چو مژده بنواب عالى رسيد * دو رخسار او همچو گل بشكفيد « 6 » ( a 34 )
طلب كرد آنگاه يك خامهء * به سردار بنوشت يك نامهء
كه اكنون روان شو تو مردانهوار * بكن تابع امر من بنكسار « 7 »
مسخر بكن بنكسار جرون * بكن دشمن شاه را سرنگون
در اين كار اصلا تغافل مكن * به مردى بكوش و تعلل مكن
هامش
( 1 ) . بونلى : بند زندان .
( 2 ) . چنين است در اصل . هر چند « نيز » به معناى فوريت نيز ممكن است باشد .
( 3 ) . اصل : قلعه و باز برج .
( 4 ) . چنين است در اصل . بونلى : عالى .
( 5 ) . بونلى : اقبال .
( 6 ) . بونلى : بشگفيد .
( 7 ) . در مجلّهء يادگار « تنگسار » آمده حال آنكه متن اصلى « بنكسار » نوشته است .