سپهدار آمد چو ببر بيان * در سيبه زد خيمه و سايهبان ( a 30 )
رسد كرد لشكر ابر هر سرى * به هر سر « 1 » يقين سرور ديگرى
دگر سيبه و نقم بردند پيش * دل كافران را بكردند ريش
سپه را همه كرد مشغول كار * به صبح و به شام و به ليل و نهار
ز خندق گذشتند مردانهوار * رسيدند در پاى برج و حصار ( b 30 )
پس آنگاه سردار طرحى فكند * گرفتند از دستشان شهربند
بامداد « 2 » خان ملايك سپاه * بيامد يكى لشكر كينه خواه
سپاهى ولى با صلاح « 3 » و تميز * همه « 4 » مرد مردانه از انگريز
بكردند آن قلعه را در قبل * نهادند بنياد جنگ و جدل ( a 31 )
جوانان « 5 » جنگى دليرانه وار * بگشتند بر اسب غيرت سوار
گرفتند شمشير غيرت به چنگ * نهادند رو بر سپاه فرنگ
كلوبرشه با اهل غراب نيز * گريزان شدند از برانگريز
چنان جنگى آن روز آمد پديد * تو گويى كه روز قيامت رسيد ( b 31 )
چو لشكر سوى جنگ انگيز كرد * كپيتان « 6 » تمر فكر بگريز كرد
گرفتند ره آب از دستشان * خداى جهان داد بشكستشان
چو بستند بر روىشان راه آب * ازين باب شد حال ايشان خراب
كپيتان تمر چون چنان حال ديد * خلاصى خود در بزنهار ديد ( a 32 )
فرستاد پيش سپهدار كس * كه ما را بتوهست يك ملتمس
من اين قلعه را مىسپارم به تو * سر جنگ و كينه ندارم « 7 » به تو
هامش
( 1 ) . بونلى : بهر مربعين .
( 2 ) . چنين است در اصل كه منظور « به امداد » است .
( 3 ) . چنين است در اصل . ممكن است « سلاح » منظور نظر شاعر بوده باشد .
( 4 ) . اصل : به .
( 5 ) . بونلى : چو آنان .
( 6 ) . بونلى : كپيتا .
( 7 ) . بونلى : ندادم .