چنان كوزه باروت بگرفت راه * كه شد روز مانندهء شب سياه ( b 16 )
ز غوغاى توپ و [ ز ] بانگ تفنگ * ملك در نهم چرخ آمد به تنگ
ز تاريكى آندم نديدند راه * فتادند آن لشكر اكثر بچاه
چه گويم ز رستم بگ نامدار * بهنگام مردى در آن كارزار
كه چون آنچنان كارزارى بديد * بزد دست و تيغ از ميان بركشيد « 1 » ( a 17 )
چو رو بر سپاه مخالف نهاد * بمردانگى داد مردى بداد
چو شمشير غيرت بچنگ آوريد * دل دشمنان را به تنگ آوريد
نياورد از كافران پاى كم * نه در روى صحرا نه در روى يم « 2 »
روايت كند راوى هوشيار * چه يك مرد جنگى و چه يك هزار
چو در دست بگرفت شمشير كين * ملك در فلك گفت صد آفرين
اگر صاحب گرز و كوپال « 3 » نيست * به مردى كم از رستم زال نيست
گه « 4 » جنگ در جرئت « 5 » [ و ] پر دلى * گرو برده از رستم زابلى
ز ميدان مردى چو گوى مىبرد « 6 » * حلالست نانى كه او مىخورد ( a 18 )
بدوران بسى سال و ماهش بود * نمكهاى خانى حلالش بود
دگر برج على بيگ از روى درد * كمر بسته بد همچو « 7 » مردان مرد
سر سنگ « 8 » يك سيبه [ اى ] رانده بود * كه لقمان ز حكمت فرو مانده بود
نمىكرد يكدم شكيب و قرار * كمر بر ميان بسته مردانهوار ( b 18 )
شب و روز با كافران در نبرد * نه در فكر خواب نه در فكر خورد
هامش
( 1 ) . بونلى ، مصرع اول و دوم اين بيت را جابجا كرده است .
( 2 ) . اصل : سم . يم - دريا .
( 3 ) . بونلى : گوبال .
( 4 ) . بونلى : كه .
( 5 ) . چنين است در اصل .
( 6 ) . چنين است در اصل ، هر چند « چو گويى برد » ممكن است صحيحتر باشد .
( 7 ) . بونلى : بسته همچو .
( 8 ) . بونلى : ز سر سنگ .