شب و روز با كافران در نبرد « 1 » * دليران جنگى و مردان مرد ( a 10 )
يكى روز آن كافر ناصواب * روان كرد غراب « 2 » در روى آب
فرستاد يك لشكر خون خوار * بجنگ عماد عرب گوش دار
عماد عرب هيچ آگه نبود * ورا دولت و عقل همره نبود
فرنگان شومى بمكر و حيل * بكردند بنياد جنگ و جدل ( b 10 )
به آخر هم از روى لهو [ و ] لعب * شكستى بدادند باهل عرب
بسوختند « 3 » غراب و بندر همه * به بردند كشتى و لنگر همه
چو سوختند كشتى و غراب را * به لشكر به بستند ره آب « 4 » را
بكردند زخمى عماد عرب * دل شاه گبران بشد پرطرب ( a 11 )
جوانى دگر شيخ موسى بنام * بدى نزد نواب با احترام
دو زخمش زدند آن سگان يسار « 5 » * بناليد « 6 » از غيرت روزگار
چو موسى نيامد جوانى دگر * به مردى و مردانگى و هنر
ولى كار چرخست چون تخته نرد * گهى برد نامرد گه برد مرد ( b 11 )
بتاراج بردند اموالشان * بدين نوع شد شرح احوالشان
ايا مرغ خوش نغمه پرواز كن * سخن از سر داستان بازكن
شنيدم كه يكروز وقت زوال « 7 » * فرنگان شوم سگ بدسگال
هامش
( 1 ) . بونلى : نبر .
( 2 ) . غرّاب .
( 3 ) . چنان كه بسوختند با شيوهء ادبى زبان فارسىbesookhtandتلفظ شود اين بيت و بيت بعدى بدرستى قرائت نخواهد شد . اما اگر سوختن به شيوهء مردم جنوب سوختن به صورتsokhtanتلفظ شود ، آهنگ شعرى كاملا موزون خواهد بود . در بيت بعد نيز چنين خواهد بود .
( 4 ) . « ره آب » در اينجا و ابيات آينده به معناى راه عبور دريايى است ، نه دستيابى به منبع آب شرب .
( 5 ) . ظاهرا يسار در اينجا به معناى روى و سيماى نامبارك و ناميمون است . ر . ك : لغتنامه ، مادهء يسار . بونلى :
بسار .
( 6 ) . بونلى : نناليد .
( 7 ) . زوال - متمايل شدن آفتاب از وسط آسمان بسوى مغرب . ( فرهنگ معين )