بهم باز كردند بنياد جنگ * سپاه مسلمان و اهل فرنگ
بگشتند با همدگر در نبرد « 16 » * بكردند با هم بسى داد و خورد « 17 »
بناگاه آن كافر « 18 » بدنهاد * شكست سپاه مسلمان بداد
بشد قوت « 19 » از مردم ملك لار * ز پير « 20 » وز ورنا « 21 » برون از هزار ( a 6 )
پس آنگاه چون گشت قلعه تمام * بشد كار بر مردم لار خام
به سختى چنان قلعه كس در جهان * نبود و نديد و نداده نشان
يكى قلعه [ ى ] سخت پر ترس بوم * خطرناك بى « 22 » جاى گبران شوم
ز هر قلعه كز « 23 » بحر تا بر بود * سوادى از آن قلعه خيبر بود ( b 6 )
چهار و دو ده توپ « 24 » در قلعه داشت * دگر شانزده توپ در برشه داشت
سخن ختم كردى چو از قلعهاش * دگر گوى از كلوبرشهاش
كلوبرشه با دو ديگر « 25 » غراب * سه تا قلعه بودند در روى آب
ز توپ و تفنگ كلو برشهاش * نمىرفت كس جانب قلعهاش ( a 7 )
به بيرون قلعه حصارى گرفت * دل مؤمنان زو غبارى گرفت
معالقصه اين شرح شد مختصر * بنظم آورم داستانى دگر
رسيد اين خبر چون به آب كرنگ « 26 » * بنواب عالى كه آمد فرنگ
بجنبيد نواب عالى بقهر * بفرمود بر لشكر آراى دهر ( b 7 )
كه اينك سپاهى بجنگ آمده * بر شاه ما از فرنگ آمده
ببايد يكى سرور نامدار * خردمند داناى نيكو شعار
هامش
( 16 ) . بونلى : بزد .
( 17 ) . خوردKhardبونلى : رد .
( 18 ) . بونلى : بناگاه كافر .
( 19 ) . در مجلّهء يادگار فوت نيز در بونلى « فوت » آمده است .
( 20 ) . بونلى : بير .
( 21 ) . چنين است در اصل . منظور برنا است .
( 22 ) . بىBi- بود . بونلى : پى .
( 23 ) . اصل : كر . بونلى : كه .
( 24 ) . بونلى : توب .
( 25 ) . اصل : باز ديگر .
( 26 ) . كرنگ - كوهرنگ .