قدرى شاعر داستان جرون است كه در اشعار زير اشاره به احوال خويش دارد :
چو قدرى به جويايى نظم بكر * فرو برد سر در گريبان فكر ( ج )
به نظم آر قدرى سخنهاى نغز * كه در باطن استخوان هست مغز ( ج )
چو تاريخ او قدرى از عقل خواست * بگفتا كه سر منزلى با صفاست ( a 42 )
سراپاى حالم چه گويم چه مست * دلم قدرى از جا درآمد كه مست ( a 48 )
و ليكن كسى بىدليل اميد * چو قدرى به مقصد نخواهد رسيد ( a 29 )
قلعه قشم بناى قلعه در قشم در ساحل شرقى جزيره بنا به نوشتهء جنگنامه دليل عمده نبرد ميان ايران و پرتغال بوده است . اين قلعه كه با حصار خندق و توپ به خوبى محافظت مىشد تصرف آن موضوع اصلى جنگنامهء كشم است . چنان كه در شرح اقدامات اوليه پرتغالىها مىسرايد :
23 بناى يكى قلعه در كشم كرد * دل خان ايران پر از خشم كرد ( ك )
و در دنبال ماجرا :
27 هنوز قلعه شوم بد ناتمام * كه آنجا گرفتند يرد و مقام ( ك )
و چون تلاش نيروهاى لارى براى جلوگيرى از ساختن قلعه به جايى نرسيد :
32 پس آنگاه چون گشت قلعه تمام * بشد كار بر مردم لار خام ( ك )
33 به سختى چنان قلعه كس در جهان * نبود و نديد و نداده نشان ( ك )
34 يكى قلعهى سخت پر ترس و بوم * خطرناك بىجاى گبران شوم ( ك )
35 ز هر قلعه كز بحر تا بر بود * سوادى از آن قلعه خيبر بود ( ك )
36 چهار و دو ده توپ در قلعه داشت * دگر شانزده توپ در برشه داشت ( ك )
37 سخن ختم كردى چو از قلعهاش * دگرگوى از كلوبرشهاش ( ك )