تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جنگنامه كشم و جرون نامه ( فارسى ) — صفحة 116

مساهمون:

ص١١٦
چو شد كشتى كارخانه روان * دعا ريخت از ششدر آسمان
يمش « 1 » خانه چون پا به دريا نهاد * بشكرانه شورى به دريا فتاد
چنان بود از نعمت بيحساب * كه هند فرنگش نديده بخواب
بيك برشه اسباب ظرف طعام * ز چينى و از لنگرى و ز جام
به يك برشه از باده لعل رنگ * كه از بوى او بود دريا بجنگ
غرابى پر از تيره آبدار * كه افعى زبان بود و دشمن شكار
غرابى دگر پر ز تير و كمان * همه انتخابى همه جان ستان
غرابى پر از باده ليچ و تفنگ * غرابى ز خفتان و چرم پلنگ
تمامى ز سركار نواب خان * ز بهر مدد حالى غازيان
پس از پند پيران ساعت شناس * رضا داد خان سليمان اساس
كه تا خود بكشتى همه جا دهند * بيكباره دلرا به دريا دهند
كشيدند در كشتى اسباب خويش * دويدند چون باد صرصر به پيش
چو كشتى به بالاى دريا نشست * ز هيبت بغريد چون فيل مست ( b 51 )
هراسان شد از لشكر بى عدد * طلب كرد از باد صرصر مدد
روان گشت چون ابر كشتى در آب * ولى باد را بود صد اضطراب
چو نزديكى شهر كشتى رسيد * عساكر خود از آب بيرون كشيد
بماننده شير شرزه سپاه * خروشنده رفتند تا رزمگاه
عساكر يكايك براى نبرد * گهى گشت سرخ و گهى گشت زرد
به شهر جرون گشت داخل سپاه * بتوفيق يزدان و اقبال شاه
چو ديدند ديدار هم دوستان * شكفتند همچون گل بوستان
دل قلعه‌داران ز آسيب جان * كه بودند هر يك چو شير ژيان
هامش
( 1 ) . چنين است در اصل .