تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع مفيدى ( فارسى ) — صفحة 592

مساهمون:

ص٥٩٢
بودم ملول گشته متوجه بندر آباد گشتم . حضرت سلطان حاجى محمود شاه را در واقعه ديدم كه كتابى بدست من داد و فرمود بخوان . گفتم امىّام . گفت به من ده كه بخوانم . كتاب از هم باز كرد و فرمود حق تعالى مىفرمايد كه هر كس را كه من كارى حوالت كنم [ 59 الف ] دست در گردن آن بايد كرد . بازگرد كه حوالت تو آنجاست و اراضى آن آباد و آب آن شيرين مىشود ، و فى الواقع از ميان بركات آن حضرت يوما فيوما اين معنى متضاعف و اين صورت متزايد مىگردد ، شعر :
هر آن زمين كه بود شوره‌زار اول حال * به آب تربيت اوليا شود شيرين وگر به بىخبرى التفات فرمايند * دلش تمام منور شود به نور يقين هرآن فتاده كه يابد نظر زاهل اللّه * رسد مراتب او تا به اوج عليين
نقل است كه روزى جناب ولايت پناه جايى به جهت گوسفندان مىساخت و حضرت سلطان حاجى محمود شاه حاضر بود . اتفاقا سنگى بر دست مبارك شيخ على آمد و خون روان شد . حضرت سلطان فرمود دست او را ببنديد تا خون نيايد . مريدان گفتند چه حاجت ، خود داند . حضرت سلطان فرمود كه اين دست را كه شما مىبينيد چندان ببوسند و بر جهانبين گذارند كه حضرت عزت جل جلاله حساب آن داند ، بيت :
سرفرازان كز ارادت دست او بوسيده‌اند * پايهء ايشان گذشته از سپهر زرنگار
بدان اى درويش كه آن عالىجناب [ 59 ب ] در زمان صغر سن ملازم و مصاحب اخلاص الاوليا ضياء الدين يوسف شبان عليه الرحمة و الغفران به عمل چوپانى مشتغل بود . روزى به خانقاه متبركهء بندراباد رفت كه راتبى كه به جهت او مقرر بود بستاند . ديد كه مردى بزرگ برد كانچه‌اى كه نزد خمرهء سقايهء عام بسته‌اند نشسته