او با من و من با غمش خو كردهايم اى مدعى * لطفى ببايد كردن و ما را بهم بگذاشتن
خواهران سخنى بگفتند كه مخالف عقل و مناقض شرع بود و به غير اختيار از لفظ ايشان صادر شد . عالى جناب قدسسره فرمود آتش غيرت شعله زد و باد بىنيازى به وزيدن در آمد و به يك هفته هر دو به عالم آخرت رفته بخاكشان سپردم و با اغنام به ملازمت سلطان اكابر اوليا حاجى نجم الدين محمود شاه مشرف شدم . آن حضرت عمدة السالكين شيخ ضياء الدين يوسف چوپان طلب را فرمود و گفت پدر بزرگوار ما نور اللّه مرقده اين پسر را نظر فرموده است و آنچه حضرت عزت جل عظمته به من حواله فرمود نصيبى به او دادهام ، مصاحب تو باشد و خدمت تو بكند و تو هم او را نظر فرما . مدتى با شيخ ضياء الدين يوسف بودم روزى در صحرائى تلى بود و شيخ يوسف در بالاى آن تل مرا به جانب خود خواند و به قدر يك گز ريسمان به من بخشش فرمود و گفت كه اين سررشته است كه [ 58 ب ] بدست تو داده شد . در لحظه بقدرت كاملهء ربانى دل من گشاد و كارم نوع ديگر گشت و آن قطرات عبرات كه در ابتداء حال از ديدهها باران مىشد ضايع نماند و نافع آمد ، نظم :
هر كرا باشد به دولتهاى جاويد اشتياق * اول آبديده سازد تحفه از راه وفاق
نالهاش آيد بريد و گريهاش باشد شفيع * تا مگر اين مقصد اعلى نمايد اتفاق
هر كه در اين ره ندارد آه سر دو اشك گرم * كى ميسر مىشود او را خلاص از افتراق
از عالى جناب هدايت مآب شيخ زين الدين على بن محمود منقولست كه حضرت سلطان حاجى محمود شاه بعد از وفات شيخ كامل و اصل ضياء الدين يوسف مرا به بيداخويد حواله كرده فرمود آن موضعى محقر [ است ] و آب شور و زمين شوره دارد به يمن مقدم تو معتبر و با تزيين و آب شيرين خواهد شد . چون به آنجا رفته مدتى