ذو الجلالا بىزوالا كردگارا قادرا * روح ايشان را مدام از حضرتت روحى رسان
مقصود از جمع اين كلمات و ضبط قراين ابيات كه عارفان را مونس جان و صلحا را روح روانست آنست كه آن حضرت از عواطف وهّاب بىمنت و فياض بى ضنت به مواهب عاليهء منيعه و مراتب عاليهء رفيعه اختصاصى تمام دارد و از منظوران [ 48 ب ] انظار عواطف سبحانى و ملحوظان لواحظ ربانى بوده انوار تجليات در خلقت ميمونش ظاهر و باهر و در سيماى همايونش ساطع و لامع و انشراح صدر به مرتبهاى داشت و به مثابهاى رسانيده بود كه از بسيار امور گذشته و خطور آينده اخبار مىفرمود . و آنچه من حيث الشرع بر وى واجب بوده و از تعليم آن ناگزير بر لوح راى انورش نقش كرده و نموده لاجرم ملوك و سلاطين جهان و اشراف و اعيان انسان از روى خلوص نيت منطقهء ارادتش بر ميان جان بستهاند . در زمان حيات به ملازمت خدامش مباهات و بعد از رحلت به زيارت روضهء مطهره و مرقد منورهاش كامياب مطالب دو جهانى مىگردند .
نقل - فضلاء دانشور و سخنوران بلاغتگستر در كتب متعدده به نقل معتبره مرقوم نمودهاند كه يكى از ملوك روم را پسرى بود و حاشا عن المؤمنين علت برص او را طارى شده بود و در آن اوان كرامات و خوارق عادات سلطان اوليا در جهان اشتهار يافته بود . يكى از مريدان [ 49 الف ] آن حضرت را در آن ملك عبور افتاد و دستارچهء نشان آن جناب در سر داشت . پادشاهزاده آن شخص را ديده از حقيقت استفسار نمود و حال بيمارى خود را با او در ميان نهاد . مريد صادق گفت دفع رنج و رفع مرض تو به دعاى سلطان حاجى محمود شاه خواهد بود . پادشاهزاده پرسيد در كجا دولت خدمت سلطان در توان يافت . گفت در بندرآباد يزد . شاهزاده به خدمت پدر رفت و كيفيت ماجرا تقرير نمود و گفت به طبيب مىروم . پدر گفت هر جا طبيبى هست به جهت تو طلب كنم . پسر گفت اين طبيب خود نيايد . قيصر فرمود چگونه ميتوان كه لشكرى را در خدمت تو بدان ملك فرستاد . جوان گفت جايى