تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع مفيدى ( فارسى ) — صفحة 582

مساهمون:

ص٥٨٢
راه رفتند . آنگاه فرمود اگر صبحگاه آواز نقاره و طبل بشنويد [ 50 ب ] خوف مكنيد و پادشاه‌زاده را دعا نموده بازگشت . ايشان همچنان مىرفتند تا وقتى كه شهسوار عظيم القدر آفتاب بيرق زرنگار افراخته از در دروازهء افق شهرستان آسمان درآمد . سواد شهرى كه وطن مألوف و مسكن معهود ايشان بود به نظر در آوردند و آواز نقاره و طبل و دهل استماع نمودند . چون داخل بارگاه قيصر شده چشم پادشاه روم بر جمال قرة العين « 1 » افتاد فرمود چرا اراده كه كرده بودى به تقديم نرسانيده باز گشتى . پسر گفت رفتيم و شرف خدمت در يافته صحت يافتيم و آمديم . قيصر از سخن شاهزاده متعجب شده گفت در روزى كه ارادهء آن ولايت نمودى اگر مانند فلك الافلاك از حركت نياسوده بودى يحتمل كه درين روزها به ولايت يزد كه انتهاى بلاد عراقست مىرسيدى . پسر حقيقت رفتن و رسيدن و شفا يافتن و باز گشتن چنانچه بود به عرض رسانيد . پادشاه از استماع آن امر غريب اخلاصى كامل به خدام آستان ملايك آشيان سلطان بهمرسانيده مقرر فرمود تا چهارده خانقاه بر چهارده شهر از اطراف ولايت روم به اسم حضرت سلطان مشايخ ساخته اطعام به جهت [ 51 الف ] فقرا و مساكين تعيين فرمود و معتمدى با تحف و هدايا به خدمت آن جناب ارسال نموده اظهار ارادت و اخلاص و مريدى عرضه داشت كرد . نقل - محمد بن حسن بن حسين بن على الشريف كه از علماى كبار است در تذكرهء شيخ كرامت دثار شيخ زين الدين على بنيمان مرقوم خامهء بلاغت نشان گردانيده كه حسين ابراهيم بيداخويدى چنين نقل كرده كه در وقتى كه در موضع بندرآباد به خدمت حضرت سلطان حاجى نجم الدين محمود شاه مىبودم روزى آن حضرت فرمود اى حسين بيا تا به صحرا رويم . در خدمت آن جناب متوجه شدم . چون مقدار يك دو فرسخ در ميان ريگ برفتيم ، فرمود در همينجا بنشين تا من باز گردم . بعد از آنكه چند قدمى رفت ديدم از هوا دو مرغ نزد سلطان آمدند . چون خوب نظر كردم دو مرد بودند و با هم سخنى و بحثى داشتند . بعد از ساعتى پرواز كرده از نظر غايب شدند . سلطان بازگشت . خواستم از آن حال غريب و عجيب سؤال
هامش
( 1 ) - اصل : قرت العين
جامع مفيدى ( فارسى ) — صفحة 582 | ايرج افشار / محمد مفيد مستوفى بافقى