غرايب جهان كه در كتب متعدده به نظر رسيده در تكاپو در مىآيد .
حكايت - در « نگارستان » مسطور است كه صاحب « تاريخ قوام الملكى » از ابو - على نقل نموده كه وقتى در حوالى جرجان آهن پارهاى كه به وزن يكصد و پنجاه من بود از هوا بيفتاد ، چنانچه اهالى آن حوالى آوازى غريب شنيدند و آن را نزد والى جرجان بردند و سلطان محمود چون آن خبر را شنيد [ 276 ب ] قدرى از آن طلب نمود .
هرچند خواستند كه چيزى از آن جدا كنند نتوانستند . آخر به تدبير آهنگران ماهر قطعهاى از آن شكستند و نزد سلطان بردند و چندان كه جهد نمودند كه شايد تيغى از آن بسازند اصلا صورت نبست ، چه اجزاى آن بر مثال دانههاى جاورس به هم متصل بود در غايت صلابت .
ايضا - در همان كتاب مرقوم است كه ابن جوزى نقل نموده كه در سنهء عشرين و اربعمائه در حينى كه سلطان محمود غزنوى به عزم تسخير عراق در حوالى رى منزل نموده بود در نواحى بغداد تگرگى عظيم باريد . يكى از آن جمله به وزن زياده از صد رطل بود و در صورت شبيه بود به گاوى كه خفته باشد و چون به ضرب تمام بر زمين خورده بود موازى يك گز در زمين فرو رفته بود .
ايضا - در همان كتاب مزبور است كه صاحب « جامع الحكايات » « 1 » نقل نموده كه دوستى مرا حكايت كرد كه وقتى با جمعى از ياران به سفرى مىرفتيم ، گذر ما بر بيشهاى افتاد . يكى از رفقا گفت كه به خاطرم چنان مىرسد كه سبعى مرا به سرپنجهء قهر [ 277 الف ] خواهد برد ، توقع آنكه اين پرتال « 2 » و دراز گوش مرا به اهل و عيال من رسانيد . ما سخنان او را حمل بر وسواس كرده او را دلآسا مىكرديم . ناگاه شيرى از بيشه بيرون آمده بر وى حمله كرد . وى از مركب به زير آمد و كلمهء شهادت بر زبان راند . شير او را در ربوده به سوى جنگل برد . همگنان از وقوع آن حال متأسف گشته به غايت ملول و محزون گشتيم و چون به شهر خود رسيديم متروكاتش را برداشته به در خانهء او برديم
هامش
( 1 ) - منظور ترجمهء فارسى الفرج بعد الشدة است
( 2 ) - اسباب و سامان اسبسوارى ، و لغت مأخوذ از هندى است ( فرهنگ نفيسى ) .