تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع مفيدى ( فارسى ) — صفحة 729

مساهمون:

ص٧٢٩
و خود را به زمين زده شور عاشورا در گرفت و مىگفت اين ابر فتنه‌بار كه باران بلا مىبارد از كجا پديد شد و اين لشكر غم كه متاغ دل به يغما مىبرد از چه ممر هجوم كرد . شعر :
گلى هرگز نبوئيدم به باغى * كه خارش بر دلم ننهاد داغى نخوردم لقمه‌اى از خوان گردون * كه آغشته نشد آن لقمه با خون
پس زن و شوهر لباس سوكوارى پوشيده در ماتم فرزند نشسته اضطراب و زارى مىكردند . اقوام و همسايگان [ 152 الف ] از اين حال آگاهى يافته به - منزل ايشان آمدند و به اتفاق ماتم از سر گرفتند ، شعر :
آن يكى جامه پاره اين جان كرد * ماتمى شد كه شرح نتوان كرد
و هر يك به زبان حال مىگفتند كه اى چرخ ستمگر اين چه داغ فراق بود كه بر دل ما نهادى و ميوهء عمر و زندگانى ما را به باد فنا بردادى ، شعر :
گر رود بر چرخ آه آتش آلود دلم * آب در چشم ملايك گردد از دود دلم
ايشان درين مصيبت بودند كه شخصى بر در خانه آمده گفت كه من از راهى مىگذشتم و يك پا نعل اسبم افتاده و چنين خبر دادند كه صاحب اين خانه برداشته و به عنف و تشدد تمام نعل را از آن مرد ماتم رسيده گرفت . هم در زمان همگى از لباس سوكوارى بيرون آمده اقربا و همسايگان سر خويش گرفته متفرق گشتند . * * * بر رأى عالم آراى اصحاب اعتبار پوشيده نماناد كه بلدهء جنت صفات يزد در زمان سلاطين ماضيه خصوصا آل مظفر به كمال معمورى و آبادانى رسيده و در ايام سلطنت خاقان سعيد ميرزا شاهرخ سلطان بيشتر از پيشتر بقاع خير احداث يافته