ديد افتاده آن را برداشته شادان و خندان روى به منزل خود نهاد و در نهايت فرح مىگفت ، شعر :
نسيم باد صبا دوشم آگهى آورد * كه روز محنت و غم رو به كوتهى آورد
و چون به در خانه رسيد درگاه كوتاه و در نظرش حقير نمود با خود انديشيد كه اين نعل را ضايع نتوان گذاشت . از دوستى مبلغى به قرض گرفته اسبى بايد خريد . اما اين درگاه به غايت كوتاه است و شايد در محل عبور اسب زين شكسته گردد . فى الحال بنّائى طلب كرده به كندن درگاه اشتغال نمود و محلى به جهت بستن اسب ترتيب داد . و او را زنى بود به غايت مسنهء عقيمه ، شعر :
هشتاد و پنج ساله نگارى كه داده بود * از غازه و خضاب رخ و زلف را صفا
ازين حال اطلاع يافت ، به نزد شوهر آمده مقنعه از سر كشيده گفت ، شعر :
وه كه كحل روشنى در چشم عالم بين نماند * برگ عيش و شادمانى در دل غمگين نماند
اين چه فكر است كه به خاطر رسانيده و چه اراده است كه كردهاى و اسب چرا به اين مكان مىبندى ، اى بىرحم جفا كار [ 151 ب ] و اى سنگيندل ستمكار فكر نمىكنى كه من كه انيس و مونس و زوجهء توام و هنوز از باغ زندگانى ميوهء مراد نچيدهام حامله شوم و بعد از انقضاء مدت فرزندى در وجود آيد و آن مولود ارجمند پسرى باشد و به هزار مشقت و تعب او را شير داده پرورش نمايم و چون شش هفت سال از عمر او بگذرد روزى كه من از حالش غافل باشم به اين جايگاه آمده مركب تند سركش تو لگدى زده آن سرو بوستان آزادى را به خاك هلاك اندازد و مرا در فراق جگرگوشهام در خاك و خون نشاند . شوهر چون اين حديث استماع كرد ، شعر :
زد دست و دريد پيرهن را * كين مرده چه مىكند كفن را