تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع مفيدى ( فارسى ) — صفحة 725

مساهمون:

ص٧٢٥
خجلت مىنشست ، شعر :
شيرين سخنى كه هوش مىبرد * رونق ز شكر فروش مىبرد نازى و هزار فتنه در دهر * چشمى و هزار كشته در شهر
اتفاقا يكى از هم كيشان او كه در مقنىگرى كمال مهارت داشت و از كرمان كه محل توطنش بود پاى در وادى غربت نهاده به آن مكان رسيد و چون چشمش بر عارض ماه پيكر [ 149 الف ] مهر منظر كه نور رخسارش چهرهء آفتاب را منور كرده بودى و بوى زلف مشكبارش مشام ايام را معطر ساخته ، شعر :
لب لعلش نگين خاتم جم * دهان از حلقهء انگشترى كم ز رنگ عارضش روى هوا لعل * خم زلفش در آتش كرده صد نعل عذارش قبلهء آتش‌پرستان * دهانش آرزوى تنگ‌دستان
افتاد ، دلش مايل آن دت زردشتىنژاد گشته جامهء صبر و شكيبائى چاك‌زده آه سرد برآورد و گفت ، بيت :
زلف را بر هم زد و كار دلم يكباره شد * عاقلان فكرى كه زنجير جنونم پاره شد
و شمه‌اى از دلبستگى خود با او در ميان نهاد . و چون شيرين او را مقيد زنجير زلف خود ديد به شكر شيرينى لب گشاده گفت كه وقتى به كام‌دل خواهى رسيد كه در اجراى اين قنات سعى نموده كام اميد لب تشنگان اين وادى را سيراب كرده و اين موضع قابل زراعت شود . مجوسى مقنى كرمانى كه مژدهء وصال شنيد كمر اجتهاد به ميان جان بست و جمعى از همكاران را خبردار ساخته به كار مشغول گرديده