نمود و تا الحال [ 142 الف ] آن محل آباد و به گردفرامرز مشهور گشته .
قريهء زارچ
اسم بانى از كتب تواريخ معلوم و محقق نگشت . در افواه عوام مشهور است كه از جملهء متحدثات زال زر است ، و العلم عند اللّه . متوطنين آن موضع بعضى صادق - القولاند ، اما بيشتر شيطان صفت لجاجت پناه كه از دانش مايه و از سعادت پيرايهاى ندارند . در افواه عوام مذكور و به زبان خاص و عام مشهور است كه يكى از مردم زارچ در هنگامى كه صبح صادق دم صافى اندرون رايت نور از قلهء قاف گردون برافراشت دهقان قدرت گل صد برگ آفتاب را در چمن افق به صد آب و رنگ بنمود ، شعر :
چو خورشيد تابنده بنمود چهر * در باغ بگشاد گردون سپهر
به باغى كه در يد تصرفش بود در آمد . بر فراز درختى قمرى ديد آرام گرفته كوكو مىزند . به خاطرش رسيد كه مدعى باغست و مىگويد چرا به اين باغ آمدهاى . به جانب آن مرغ توجه نموده گفت نظم :
سلامت ار طلبى از فضول دست بدار * و گرنه شاخ فضولى ندامت آرد بار
اين باغ موروثى منست و قاضى و رئيس شاهد ، به عبث خود را رنجه مدار و به جايى ديگر تشريف بر ، بيت :
برو اين دام بر مرغ [ 142 ب ] دگر نه * كه عنقا را بلند است آشيانه
من به يد تصرف دارم و قبالچه به سجل قاضى در بغل . مرغ همچنان ترنم مى - نمود . روستائى افروخته گشت و گفت ، مصراع :
اى مدعى مبالغه از حدّ چه مىبرى
باش تا رفته قاضى و رئيس را خبر كنم و قبالچه آورده بر تو خوانم . و از باغ بيرون آمده در را محكم بست . با خود انديشيد كه مبادا تا آمدن حضرات از باغ