رهى پيوسته همچون زلف دلدار * نشيبش تا كمر اوجش به گلزار
رهى از مختلف گلهاى زيبا * چو ميل بال طاووسان رعنا
عيان در لاله آن دامان كهسار * چو خطها از كف دست حنادار
عجب كوهى به گردون سر كشيده * ترنج مهر را تيغش بريده
فلك گم در درختانش ز انبوه * كواكب بيضههاى كبك آن كوه
ز بس تيغش كشيده سر بر افلاك * چو گندم سينهء انجم شده چاك
بود بر قلهاش نه چرحدوار * چو طوق از گردن قمرى نمودار
كه از قوس قزح آن باصفا دل * كمند وحدتى كرده حمايل
[ 129 ب ] كشد بهر چراغ لاله يكسر * سحابش روغن از بادام اختر
زمين در سايهاش گشته حصارى * برو گردون چو بر فيلى عمارى
نصر آباد
چنان ديهيست كه عذوبت آبش خاصيت چشمهء حيات ظاهر مىگرداند و لطافت هوايش چون نسيم خلد روحى تازه به قالب پژمرده مىرساند . در ميان خواص مشهور و به زبان عوام مذكور است كه در آن قريهء ارم بنياد احدى را ياراى