آن نيست كه لب بر لب پياله و دست در گردن صراحى رساند و سكان آن موضع از نشأه بادهء ارغوانى محروم مانده اين بيت تكرار مىنمايند ، شعر :
خمار بىادبى مىكند شراب كجاست * چكيده عرق شرم آفتاب كجاست
و اگر جاهلى از غرور جوانى و از عالم بىخبرى جامى از راح ريحانى تجرّع نمايد بىشك در همان روز بيهوشانه قدم در وادى عدم مىگذارد و اين معنى به كرّات مشاهدهء ارباب بصيرت گشته لاجرم متوطنان آن قريه از بزرگ و كوچك دست از دامن دختر رز كوتاه داشته شكسته خاطر از اشك عقيق رنگ رخساره را لعلگون ميسازند و ظاهرا اين معنى از كرامات شيخ ارشاد پناه شيخ عز الدين داود عليه الرحمة بوده باشد [ 130 الف ] كه در آن موضع آسوده است .
منقولست كه جناب شيخ عز الدين داود در زمان حيات هيأتى چنان داشت كه پادشاهان بلند مكان و امراء عالىشان هرگاه به خدمت او ميرفتند از مشاهدهء جذباتش لرزه بر اعضاء ايشان مىافتاد و بىرخصت به صومعهء او نميتوانستند رفت و بىاشاره و اجازه نمىتوانستند نشست . چه عجب اگر در موضعى كه مدفون شد از بركت جسد پاكيزهاش به اين امر قبيح اقدام نتوان نمود . در افواه عوام مشهور و به زبان خواص مذكور است كه در آن وقت كه خطهء يزد در تصرف آل مظفر بود و پادشاه عدالت آيين شاهيحيى بن امير مبارز الدين محمد مظفر در آن بلده بر تخت سلطنت متمكن بود نوبتى با امراء و ازكان دولت به عزم شكار از شهر بيرون رفته متوجه تفت گرديد و در محل مراجعت از امراء و لشكرى دور افتاد و به غايت گرسنه و تشنه شد . ناگاه شخصى از مردم نصر آباد را ديد كه خروارى ميوه حمل الاغى سياهرنگ كرده متوجه شهر است . به آن مرد گفت كه قدرى ازين ميوه به ما فروخته قيمت بازيافت كن . آن شخص در جواب گفت كه حاجتى به پادشاه جهانشاه يحيى دارم و به آن اراده ميوه به شهر مىبرم تا پيشكش كنم . لهذا نمىتوانم فروخت .
پادشاه گفت چه اراده و مطلب دارى . گفت كه فلان مبلغ قرض دارم و باغى