كه اين ميوه حاصل آن است به قرض خواه به بيع شرط دادهام و موعد رسيده و آن شخص مىخواهد تا باغ را متصرف گردد . اگر باغ از تصرف من بيرون رود عيال و اطفال از كشت باغ و حاصل آن محروم مىشوند . فكر كردهام كه اين وقر ميوه پيشكش خسرو زمان كرده احوال خود عرض نمايم . شايد ترحم فرموده اين مبلغ را در وجه من انعام كند . پادشاه گفت اين مبلغ كلى است ، به تحقيق ميدانم نخواهد داد . روستايى گفت شايد نصف بدهد . پادشاه گفت آن هم بسيار است . مرد بيچاره گفت اگر ثلث آن مبلغ بدهد چند وقتى ديگر قرضخواه را راضى ميتوانم كرد . پادشاه گفت نمىدهد . گفت به عشر هم راضى مىشوم . باز شاه گفت عشر هم نميدهد و من مىدانم كه مطلقا به تو چيزى انعام نخواهد كرد . مرد درويش آزرده گشت و گفت هرگاه پادشاه عظيم الشان عار بخل را بر خود قرار دهد پاچهء الاغ سياهم را به فلان زنش كرده من هم برمىگردم و باغ را فروخته به صاحب قرض مىدهم .
پادشاه ازو گذشته به شهر آمد و به حجاب دولتخانه « 1 » سفارش فرمود كه روستايى با خروار ميوه همين زمان مىرسد . او را به نزد من حاضر كنيد . بعد از ساعتى نصرآبادى به در بارگاه رسيد . حسب الفرمان او را به نظر خسرو زمان رسانيدند . چون چشم آن مرد به پادشاه افتاد بشناخت و لرزه بر اعضايش اوفتاد . پادشاه او را به سخن گفتن دلير كرده پرسيد چه مطلب دارى ؟ بيچاره سخن اول را سر كرده گفت فلان مبلغ قرض دارم و مناظره و گفتگويى كه سابقا مذكور شده بود بينهما واقع شد ، تا بجايى رسيد كه پادشاه گفت اگر هيچ ندهم چه خواهى كرد ؟ آن شخص گفت هرگاه چنين كنى همان الاغ سياه بر در است . پادشاه در خنده شد و مضاعف آنچه مطلب آن مرد بود به او انعام كرد .
فيضاباد
از جملهء مستحدثات مرحمت و غفران پناه ميرزا حكيم كلانتر است كه در حين حيات به وكلاء على مردان خان فروخته و الحال داخل خالصجات سركار خاصهء
هامش
( 1 ) - اصل : دولتخوانه