گفت در مملكتى كه چون تو پادشاهى باشد هرگز خراب نشود و روز به روز معمور و آبادانتر گردد .
و همچنين منقول است كه شيخ تقى الدين استادان كه از كبار مشايخ آن عصر بود و در خطهء بهشت منزلهء يزد بر سجادهء ديندارى نشسته بود روزى او را تب گرفته سر بر بستر ناتوانى گذاشت . شيخ گفت اى تب از صحبت من چه ميخواهى ، نزد سلطان قطب الدين رو كه او ترا عزيز و گرامى دارد و شيره و شربت دهد و در جامهء اطلس و كمخا خواباند . تب در حال از وجود مبارك شيخ زايل شده سلطان را تب گرفت . پادشاه ولايت قباب در بستر تكيه فرموده سه روز به شيره و شربت مداوا نمود . روز چهارم شخصى را به خدمت شيخ فرستاده پيغام داد كه ميهمان چنين را بيش از سه روز نزد مردم گذاشتن معقول نيست ، به دعا مدد نمايند . شيخ دعا كرده تب از سلطان زايل گشت .
ايضا مروى و منقول است كه در آن اوان تاجرى از استرآباد متوجه يزد گشته در « ريگ فيروزى » كه حوالى خطهء يزد است منزل ساخت كه آن شب را در آنجا گذرانيده على الصباح داخل شهر شود ، و اسباب او ابريشم بسيار بود . در وقتى كه چتر سحرى شب سايهء مشك فام بر اطراف و اكناف عالم انداخته چشمهء خورشيد در دامن كوه گردون به مكدّرات ظلمت و تيرگى آلوده گشته سپاه خواب بر اهل قافله تاختن آورد ، عيّارى شبرو خود را به ميان قافله رسانيده دو بوقچه ابريشم برد . على الصباح كه قاضى روشن راى آفتاب بر محكمهء فلك پديدار شد و خيانت شب سياه روى بر عالميان چون روز روشن گشت تجّار بر آن حال اطلاع يافته به خدمت سلطان شتافتند و از راه عجز حقيقت به عرض رسانيدند . سلطان فرمود چرا خواب مىكرديد كه دزد ابريشم شما را بدزدد . در جواب گفتند كه گمان آن بود كه سلطان بيدار است . ازين سخن پادشاه عدالت آيين روشن ضمير به غايت متأثر گشته سر در پيش افكند و بعد از زمانى سربرآورده به يكى از ملازمان امر فرمود
جامع مفيدى ( فارسى ) — صفحة 619
مساهمون: ايرج افشار
ص٦١٩