[ 331 الف ] شوقى
از نيكو طبعان يزد است . از زمانى كه گل غفلت در چمن جهالتش شكفتن آغاز نهاده تا هنگامى كه ياسمن مأيوسى از عارض ندامتش سر برزده قدم در كوى عاشقى داشته و انديشه بر ملاقات گلرخان جفاپيشه مىگماشته ، شعر :
نداند عاشق بىدل قناعت * فزايد حرص او ساعتبهساعت
دو دم نبود به يك مطلوبش آرام * به هردم در طلب برتر نهد گام
چو يابد بوى گل خواهد كه بيند * چو بيند روى گل خواهد كه چيند
اين دو رباعى ملا شوقى در تاريخ « هفت اقليم » مسطور و بين الجمهور به غايت مشهور است ، رباعى :
شوقى غم عشق دلستانى دارى * گر پير شدى غم جوانى دارى
شمشير كشيده قصد جانها دارد * خود را برسان تو نيز جانى دارى
منه
شوقى غم دوست را به عالم ندهى * با هركه نه اوست شرح اين غم ندهى
مرغ غم او به حيله شد با ما رام * زنهار كه مرغ رام را رم ندهى
سراج الدين
شاعرى بود كه سراج قلوب همگنان از نكتههاى دلفريب او ضياء و روشنى مىداشت و در سخنسنجى بين الاقران گوى تفوق مىربود . اين دو بيت ازوست :