مىنمود و بنابر آنكه در مجالس و محافل تلاش تقدم و در سخنسرايى غايت مبالغه كرده همواره به مدايح خود زبان مىگشاد و با ناظمان مناظم سخنورى مجادلات كرده و كناية با ايشان گفتگو مىنمود همگى در مقام غيبتش بودند و مولانا فوقى يزدى بيش از همه در اين باب ساعى بوده و در اكثر منظومات آنجناب را مخاطب مىساخت و او نيز بههمين شيوه با ايشان سلوك مسلوك مىداشت [ 330 الف ] چنانچه فرموده ، شعر :
با ما نشدند صاف ناانصافان * هرچند كه در شكرشان شير شديم
وله
هيچ كافر زخمى تيغ زبان ما مباد * آب از خون « 1 » جگر داديم اين شمشير را
و چون عمر او از هشتاد تجاوز نمود روى از همصحبتى اهل روزگار گردانيده متوجه بلاد عافيت گشت و خواجه غفوراى يزدى در تاريخ آن واقعه گفته ، مصراع :
« مؤمن » متقى ز دنيا شد .
زماناى نقاش يزدى المتخلص به سالك
مدتى در خطهء يزد به قلم انديشه نقش امور غريبه و صور عجيبه بر صحايف روزگار مىنگاشت و پيوسته اشعار آبدار بر لوح خيال تحرير مىنمود . ناگاه هواى هند بر سرش افتاده پا در وادى غربت نهاد و ديگر به وطن مألوف مراجعت ننموده در همان بلاد روانهء ولايت عقبى گشت و اين چند بيت كه از نتايج طبع اوست فى سنهء خمس و ثمانين و الف در حيدرآباد به نظر رسيده مرقوم گرديد ، شعر :
صفحهء رخ ز صفاى خط او ساده شود * آب در كوزه ز فيض لب او باده شود
هامش
( 1 ) - اصل : خان