بيت
به روزگار ستم هرشكايتى كه مراست * [ 331 ب ] به روزگار دراز ار كنم نيايد راست
چه سعيها به هنر بردهام خصوص به شعر * كزان هنر همه اكنون نتيجه رنج و عناست
مولانا زمانى
شعرى دارد در غايت روانى . شيخ محمد زرگر اين رباعى در صفت اشعار و تعريف او گفته ، نظم :
اشعار « زمانى » در مكنون باشد * وصفش ز قياس عقل بيرون باشد
قانون فصاحت است نطقش در شعر * پيچيدن آن گرفت قانون باشد
و اين چند بيت از جملهء منظومات زمانى است ، شعر :
گر خاك پاى مردم صاحبنظر شوى * در چشم روزگار چو نور بصر شوى
روزى رسى به دولت آزادى اى پسر * كز بندگان حلقه به گوش پدر شوى
گرچه به خوبى تو ملايك نمىرسند * مىكوش جان من كه از آن خوبتر شوى
منه
الا اى در وطن با عشرت و نوش * مبادا از غريبانت فراموش
ازو يك گل بدست كس نيايد * مگر باغ بهشت است آن بر و دوش