است .
( 45 )
( فَكَأَيِّنْ مِنْ قَرْيَةٍ أَهْلَكْناها وَ هِيَ ظالِمَةٌ فَهِيَ خاوِيَةٌ عَلى عُرُوشِها وَ بِئْرٍ مُعَطَّلَةٍ وَ قَصْرٍ مَشِيدٍ )
: ( پس چه بسيار دهكدههايى كه ستمگر بودند و هلاكشان كرديم و اكنون بر پايههايش ويران شده و از سكنه خاليست و چه بسيار جاهايى كه معطّل مانده و قصرها و بناهاى بلند گچى كه اهل آن هلاك شدهاند )
مىفرمايد : چه بسيار آباديهاى كه ما اهل آن را به جهت اينكه مشغول ستمكارى بودند هلاك كرديم و در نتيجه آن قراء آباد به صورت خرابههايى درآمد كه سقفهاى آن بر روى ديوارهايش فرو ريخته و چه بسا چاههاى آب كه تعطيل شد ، يعنى ديگر كسى وجود نداشت تا از آنها بنوشد و چه بسيار قصرهاى ساخته شده از گچ كه ساكنانش هلاك شدند حتى نشانهاى از آنها نمانده و صدايى از ايشان به گوش نمىرسد .
در واقع مقصود از اهل چاهها ، روستائيان و مقصود از كاخنشينان شهريها هستند .
( 46 )
( أَ فَلَمْ يَسِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَتَكُونَ لَهُمْ قُلُوبٌ يَعْقِلُونَ بِها أَوْ آذانٌ يَسْمَعُونَ بِها فَإِنَّها لا تَعْمَى الْأَبْصارُ وَ لكِنْ تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتِي فِي الصُّدُورِ )
: ( پس آيا در اين سرزمينها سير نمىكنند تا دلهايى داشته باشند كه با آن تعقّل كنند يا گوشهايى كه با آن بشنوند ، پس همانا ديدهها كور نمىشود بلكه دلهايى كه در سينههاست نابينا مىشوند )
يعنى چرا مردم در زمين سير نمىكنند تا از آثار باقيمانده قراء هلاك شده عبرت بگيرند و تعقّل كنند و تفكّر نمايند كه چه شد كه اين امّتها نابود شدند ؟ و متوجّه شوند كه هلاكت آنان به جهت شرك به خدا و اعراض از آيات او و استكبار در مقابل حق و تكذيب رسولان بوده ، و آنگاه صاحب قلبهاى بصيرى مىشوند كه با آن تفكّر و تعقّل مىكنند و همان قلبها ايشان را از شرك و كفر مانع مىگردد و يا لااقل گوش شنوايى مىيابند كه اندرز خيرخواهانى را كه نفع و ضرر ايشان را تشخيص مىدهند با جان و دل بپذيرند ، و چون هيچ خيرخواه و واعظى برتر از كتاب خدا و رسول او نيست ، لاجرم كلام خدا و سخن فرستاده او را مىشنوند و بسوى سعادت هدايت مىشوند و در آخر با تعبير لطيفى مىفرمايد : ديدگان كور نمىشوند بلكه كور حقيقى دلهايى مىشوند كه درون