صاحب رقعه را طمع به حركت آمد و چون ازين قضيه اندك روزى گذشته بود خواست كه رنگى بر آب زند تا خواجه او را نشناسد . محاسن او كه سفيد بود سرخ كرده پيش خواجه آمد و رقعهء خود را بمطالعهء او رسانيد . خواجه صد دينار ديگر انعام فرمود . آن شخص بعد از چند روز ديگر دهان حرص باز كرده شوخچشمى آغاز نهاد و با دل سياه و محاسن قيرگون كرده به خدمت خواجه رفت . خواجه بر تلون لحيهء او بالوان گوناگون وقوف داشت و از كمال لطف و كرم و وفور حسن اخلاق اظهار نميفرمود و پرده از روى كار او برنميداشت و طريق احسان فرونميگذاشت .
درين نوبت رقعه را برگردانيد و صد دينار زر سرخ بانعام او نوشت و اين مصرع نيز بر قلم آورد ، مصرع :
« دانم كه پس از سياه رنگى نبود »
حمد اللّه مستوفى كه مصنف تاريخ گزيده « 1 » است نقل مىكند كه خواجه نظام الملك سلطان ملكشاه را به زيارت كعبهء معظمه ترغيب نمود . مقصودش آن بود كه سم ستور آن سلطان عالى گهر بجميع ممالك برسد و خيرات و تصدقات آن پادشاه بخواص و عوام عايد گردد و اخراجاتى كه از حجاج بيت اللّه ميستانند بر طرف سازد و در باديه چاهها و رباطها بسازد . گويند [
b
59 ] كه چون سلطان به زيارت كعبه مشرف شده بمدينهء طيبه تشريف داد هفت روز در آن بلدهء شريف توقف فرمود و سادات و اهالى و مجاوران روضهء مطهرهء مقدسه را بنوازش و تشريف لايق مشرف گردانيد و خواجهء نيكو سيرت از خاص مال خود هر روز صد و پنجاه هزار دينار سرخ به فقرا و ارباب احتياج كه در مدينه بودند رسانيد كه از قرار رايج الحال يكصد و پنج هزار تومان بوده باشد . آوردهاند كه چون پاسى از شب ميگذشت خواجهء مذكور برخاسته بعبادت پروردگار تا صبح قيام مينمود و بسيار ميگريست و ميگفت الهى ميخواهم كه محاسن سفيد مرا به خون گردن من رنگين سازى ، يعنى مرتبهء شهادت مرا روزى كنى ، و اين دعا مستجاب شده در نود و سه سالگى بفرمودهء
هامش
( 1 ) - اصل : گذيده