و مؤلف اين تاريخ از جمعى پيران استماع نمود كه در زمان سلطنت نواب خاقان جنت مكان عليين آشيان شاه اسمعيل الحسينى الصفوى بهادر خان انار اللّه برهانه از احفاد سيد المرسلين صلوات اللّه عليهم اجمعين در يزد شخصى بود مير - زين العابدين نام و او فرزندى داشت بغايت عاقل و دانا و به مير خليل اللّه موسوم بود و در سن پانزده سالگى روزى نزد والد خود از فقر شكايت كرده گفت كه از عسرت و تنگى معاش بتنگ آمدهايم و كسبى « 1 » كه لايق احوال ما باشد نميدانم كه معاش از آن ممر بگذرانيم ، فكرى بخاطرم رسيده كه از پنبه دانه روغنى به عمل آورم [
b
61 ] كه چراغ ما روشن گشته از فقر و دستتنگى خلاص شويم . و در آنوقت به اين نحو كه الحال در اين زمان روغن پنبه دانه به عمل مىآوردند اين طريقه را نمىدانستند و اين طريقه از نتايج افكار آن سيدزاده است . والدش او را اجازت داد كه در جنب مدرسهء كياشجاع الدين كه درين مقام الحال روغنگرخانه و بميدان خواجه متصل است طرح روغنگرخانه بيندازد و او بنايان را بطرح آن بنا امر فرمود و بنايان به جهت گذاشتن اساس عمارت زمين را ميكندند ، علامت سنگى ظاهر گرديد و مير خليل اللّه از عالم غيب ملهم گرديده گفت كه اين موضع استحكامى ندارد و قابل اساس عمارت نيست ، به طرف ديگر ميل كنيد ، و بنايان به طرف ديگر به كار مشغول گشتند . چون پاسى از شب گذشت بوالد خود گفت كه ظاهر شدن آن سنگ مرا بفكر انداخت كه شايد در زير آن چيزى نهان باشد .
در همان شب با دو سه نفر كه محرميت داشتند متوجه آن موضع گرديده بسعى بسيار سنگ را از جا برداشتند ، زير زمينى ظاهر گرديد . چون داخل شدند دو صندوق به نظر درآوردند : يكى به تيماج قرمزى و يكى به تيماج مشكى گرفته در نهايت بزرگى و ثقل . چون آن را به خانه نقل نمودند يكى [
a
62 ] مملو از طلاى احمر و يكى پر از نقره يافتند . از ظهور اين عطيه سجدات شكر الهى بتقديم رسانيدند و بمرور آن را رايج نمودند .
و نيز خليل اللّه كه عاقل و مآلانديش بود دانست كه بدون منصب آن را
هامش
( 1 ) - اصل : كسى