درگشته كلاه خودش بر زمين افتاد . گفت من آن كسم كه شما ميجوئيد . شربتى آب به من دهيد و مرا زنده بپايهء سرير اعلى رسانيد . ايشان التفات بسخن او نكرده شمشيرى بر گردنش زدند و سرير نخوت او را كه با اسكندر لاف برابرى و با رستم دعوى همسرى ميكرد در معركه آورده بپاى مركب حضرت صاحبقرانى انداختند امير علاء الدين در واقعهء شاه منصور گويد : بيت :
شهريار عصر منصور آنكه او * در زمين ملك تخم داد كشت
ملك هشت از دار دنيا چون برفت * لاجرم تاريخ او شد ملك هشت
و چون قضيهء شاه منصور برنهجى كه مذكور شد به اختتام رسيد بقيهء اولاد مظفر چون عماد الدين احمد و سلطان مهدى پسر شاه شجاع از جانب كرمان و نصرت الدين شاه يحيى با فرزندان معز الدين جهانگير و سلطان محمّد از يزد و سلطان ابو اسحق از طرف سيرجان عازم اردو گشتند و در سلك خدام عالى مقام انتظام يافتند .
حضرت صاحبقرانى بعد از تقديم مشورت همه آل مظفر را گرفته خزاين و اسباب ايشان را غارت كرد و پسران شاه شجاع سلطان شبلى و سلطان زين العابدين را كه آن يك به حكم پدر [
a
118 ] و اين يك بفرمان و جور شاه منصور مكفوف البصر شده بودند بسمرقند كوچانيده جهت ايشان سيورلاغات مقرر فرمود . اگرچه خلق نابينا را دست ميگيرند نابينائى دستگير ايشان شده باقى عمر در ولايت ماوراء النهر بفراغت گذرانيدند .
و چون حضرت صاحبقران كامكار از امثال اين مهمات فراغت يافته عنان عزيمت بصوب اصفهان معطوف ساخت و در منزل قومشه يا ماهيار « 1 » از موقف جلال فرمان واجب الاذعان بقتل آل مظفر جريان يافت و در هفتم رجب سنه خمس و تسعين و سبعمائه خرد « 2 » و بزرگ ايشان بياسارسيده ازين سراى سپنج و منزل عناد و رنج بدار راحت و استراحت نقل كردند ، اللهم اغفر و ارحم .
هامش
( 1 ) - اصل : ماهيارا
( 2 ) - اصل : خورد