بدين مژده گر جان فشانم رواست * كه اين مژده آسايش جان ماست
با بضاعت تحفه كلمهء [ طيبهء ] توحيد كه در سراچهء دنيا بدان زيست اثقال و احمال آمال از دوش نهاده روى تضرع به حضرت عزت آورد ، مصراع :
كز دوست يك اشارت از ما بسر دويدن
رجاء واثق و امل صادق كه هرچه از حضرت مفيض الخيرات روى نمايد اگرچه عين زحمت دانيم محض رحمت باشد بيت :
زهى سلام تو آسايش [ و ] سكينهء روح * زهى كلام تو مفتاح گنجهاى فتوح
« وَ الْباقِياتُ الصَّالِحاتُ خَيْرٌ عِنْدَ رَبِّكَ ثَواباً وَ خَيْرٌ أَمَلًا »
بر بقاى عمر و دولت و دوستكامى و بسطت جاه و مملكت آن حضرت سليمان منقبت اسكندر مرتبت بركت باد و حق تعالى سايهء معدلتش بر سر خلايق پاينده داراد به حق الحق و اهله . و بنابر صدق و خلوص نيت و بقاى طويت كه نسبت با حضرت معدلت پناهى از آفتاب روشن [
b
108 ] تر است واجب ديد كه صورت [ حال ] انهاء كردن كه فرزند دلبندم زين العابدين طول اللّه عمره فى ظل عنايتكم ، مصراع : كو را به خدا و به خداوند سپردم .
[ و ] ديگر فرزندان و برادران و برادر زادگانم را بجناب مملكت پناهى سفارش [ نمودن احتياج ] نميداند ، چه بحقيقت دولتخواهى آن حضرت را ذخر اخلاق دانستهام . چنانچه از سجيهء كريم و لطف عميم آن يگانهء زمان و زمين ميسزد بر مضمون « ان حسن العهد من الايمان » كار بسته بقاعدهء مستمره ايشان را باجمعهم بجانب مبارك خود مخصوص فرمايند و ظلال اشفاق بر احوال