تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع مفيدى ( فارسى ) — صفحة 139

مساهمون:

ص١٣٩

حكايت

در افواه عوام [
a
104 ] مذكور و به زبان خواص گوياست كه شاه يحيى روزى با بعضى خواص از شهر بعزم صيد و شكار بيرون رفته متوجه تفت گرديد . در حين مراجعت از امرا و لشكريان دور افتاده شخصى را ديد كه خروارى ميوه بر الاغى سياه رنگ بار كرده متوجه شهرست . پادشاه گفت كه مقدارى ازين ميوه بما فروخته قيمت بازيافت كن . روستائى گفت كه حاجتى بنواب وكلاى پادشاهى دارم و به آن اراده ميوه‌بار كرده كه به شهر برده پيشكش نمايم . ازين جهت آن را نميفروشم . پادشاه فرمود كه بچه حاجت و مطلب اين اراده كرده‌اى . گفت فلان مبلغ قرض دارم و باغى كه اين ميوه حاصل آنست بيع شرط شخصى نموده‌ام و موعد رسيده و خواهنده ميخواهد آن را متصرف شود . اگر آن باغ از تصرف من بيرون رود عيال و اطفالم محروم ميشوند . فكر نموده‌ام كه اين ميوه پيشكش كرده احوال خود را عرض نمايم . شايد پادشاه ترحمى به حال من و اطفال من نمايد . پادشاه گفت آن مبلغ بسيار است . شاه يحيى نخواهد داد . روستائى گفت كه نصف خواهد داد . پادشاه گفت اگر نصف ندهد چه خواهى كرد ؟ گفت البته ثلث يا عشر آن مبلغ خواهد داد . پادشاه گفت اگر عشر هم ندهد بلكه مطلقا به تو چيزى انعام نكند چه خواهى كرد ؟ روستائى گفت هرگاه پادشاه عظيم الشان « 1 » عار بخل به خود قرار دهد پاچهء الاغ سياهم بكس زنش كرده من هم برميگردم . [
b
104 ] پادشاه ازو گذشته متوجه شهر شد و بحجاب گفت كه روستائى كه خروار ميوه پيشكش داشته حاضر شود او را مانع نشده بلاتوقف بحضور آوريد .
هامش
( 1 ) - اصل : ايشان