بنور ولايت درماندگى آن شخص را دانسته به آن محل حاضر گرديد و از موكلان درخواست نمود كه دست از سياست او بازدارند تا از پادشاه درخواست [ بخشش ] گناه او نمايد . حسب الرضاى حضرت شيخ ملازمان پادشاهى در همان مكان توقف كردند تا از موقف جلال چه فرمان شود . حضرت ولايت دستگاه در قريهء فراشاه ببارگاه پادشاه رسيده التماس گناه آن تباهكار نمود . پادشاه بنابر اخلاص كه به حضرت ولايت منقبت داشت از سر عقوبت آن شخص درگذشت و حضرت شيخ فرمان خلاصى او را بموكلان رسانيده دست او را در دست به طرف علياباد رفت [
b
103 ] و چون بصحراى علياباد رسيد دو عدد نار از جيب بيرون آورده به آن شخص داد و به زبان الهام بيان گذرانيد كه به طرف دست راست ميل كرده نارها را تناول نماى و هرجا كه از خوردن آن فارغ بگردى شروع در كندن گمانه كن كه حضرت آشكار و نهان سعى ترا ضايع نگرداند .
آن مرد حسب الامر قطب زمان عمل كرده به جائى رسيد كه از خوردن انار فارغ گرديد . در آن مكان شروع در حفر چاه نمود . از يمن توجه حضرت شيخ بآبى كه گوارندهتر از آب حيوان بود پىبرد . بشكرانهء آن عطيهء « 1 » عظمى سجدات شكر بجا آورد و جمعى كه در آن حوالى بودند خبر كرده روز و شب به كار مشغول گرديده در اندك روزى قريب هشت رقم آب جارى شد .
پادشاه بعد از چند وقت كه از شكار بازگشته عبور موكب هميون بر قنات مزبور « 2 » شد آن مرد را خندان و شاداب ديده گفت مكرر به اين مكان رسيدهايم ، آبى كه الحال مىبينيم ديگر نديدهايم . آن شخص زمين ادب بلب عبوديت بوسيده عرض كرد كه برهنمائى نارخيرى به اين سرچشمه رسيدهام و قصه را باز نمود . پادشاه گفت كه چون ترا نار خيرى رهنمائى كرده ما هم اين قنات را نارخيرى نام گذاشتيم و تا اكنون آن قنات را قنات نارخيرى ميگويند بكسر خا ، و اليوم كه تاريخ هجرى به تسع و سبعين و الف رسيده آب آن جارى و در اهرستان شرب مىشود .
هامش
( 1 ) - اصل : عظيمه
( 2 ) - اصل : مذبور