رسايل بجانب ابرقوه متواتر داشت تا خواص و ندما غبار رنجش كه از وى بر حاشيهء ضمير انور شاه شجاع نشسته محو گردانند « 1 » . چون اين صورت معروض راى عالم - آراى گشت ايلچيان را به تشريفات و خلع گرانمايه اختصاص داده ملتمس او را بشرف اجابت مقرون گردانيده حكم فرمود تا خواجه قوام الدين دست از محاصره بازدارد و آن پادشاه عاليجاه شاه شجاع اين ابيات برشتهء نظم كشيده نزد شاه يحيى فرستاد ، نظم :
ترا نگفتمت اى روزگار بيحاصل * كه من ز مهر تو و كين تو ندارم باك
من آن نيم كه ز اقبال تو شوم خرم * من آن نيم كه زادبار تو شوم غمناك
به بر و بحر و تر و خشك [ b 97 ] از چه مىنازى * توئى و قطرهء از آب شور و مشتى خاك
مرا سريست كه ترك كلاه همت او * نخواهد آستر الا ز اطلس افلاك
چون خواجه قوام الدين از ظاهر يزد مراجعت نمود شاه شجاع نيز از ابرقوه بشيراز رفت و ولايت يزد بشاه يحيى قرار گرفت . بعد از مدتى دست جلادت از آستين حيل بيرون كرده لشكرى آراسته بشيراز فرستاد و اين معنى موجب رنجش خاطر پادشاه غازى شاه شجاع گرديد و لشكر بمحاصرهء يزد نامزد فرمود و اين چند بيت انشا كرده بشاه يحيى فرستاد ، نظم :
اى دشمنى كه هست خداوند خصم تو * با گوهر پليد بزرگيت آرزوست
هرگز نكردهاى بجهان هيچ صورتى * كان را به هيچ وجه توان گفت كين نكوست
پيوسته ظلم و فتنه و تزوير « 2 » ميكنى * بدبخت اين چه سيرت ناپاك و اين چه خوست
صد ره شكسته عهد و بيكسو نهاده شرم * هيهات چشمهاى تو از سنگ يا ز روست
هامش
( 1 ) - اصل : گردانيد
( 2 ) - اصل : تذوير