شد . چنانچه سلطان الشعرا خواجه شمس الدين محمّد حافظ شيرازى درين باب فرموده :
غزل
اگرچه باده فرحبخش و باده گلبيز است * ببانگ چنگ مخور مى كه محتسب تيز است
ز رنگ باده بشوئيم خرقهها در اشك * كه موسم ورع و روزگار پرهيز است
صراحئى و حريفى گرت بچنگ افتد * بعقل نوش « 1 » كه ايام فتنهانگيز است
در آستين مرقع پياله پنهان كن * كه همچو چشم صراحى زمانه خونريز است
مجوى عيش خوش از دور واژگون سپهر * كه صاف اين سر خم جمله دردىآميز است
سپهر بر شده پرويزنى است خون پالا « 2 » * كه ريزهاش سر كسرى و تاج پرويز است
عراق و فارس گرفتى بشعر خوش حافظ * بيا كه نوبت بغداد و وقت تبريز است
و پادشاه مطاع جلال الدين شاه شجاع درين باب فرموده ، رباعى :
در مجلس دهر ساز مستى پستست * نه چنگ بقانون و نه دف بر دستست
رندان همه ترك مىپرستى كردند * جز محتسب شهر كه بى مى مستست
و در رعايت جانب سادات عظام و علماء علام حسب الامكان ميكوشيد و در تمهيد بساط عدل و انصاف و دفع مواد ظلم و اعتساف از خود بتقصير راضى نميگرديد [
b
76 ] و در ميدان مبارزت بچوگان چستى و چالاكى گوى سبقت از رستمدستان مىربود و در تنظيم امور مملكت و سرانجام مهام سپاهى و رعيت از عقلاى زمان و مدبران دوران در پيش بود . اما به غايت سفاهت و درشتگوئى و قساوت « 3 » قلب و
هامش
( 1 ) - اصل : كوش
( 2 ) - ديوان طبع قزوينى : خون افشان
( 3 ) - اصل : قاوت